جملات زیبا از متن کتاب از این ستون به آن ستون | طاقچه
تصویر جلد کتاب از این ستون به آن ستون

کتاب از این ستون به آن ستون

خرده‌روایت‌هایی از پیاده‌روی اربعین

۴.۴(از ۱۴ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
محمدرضا وحیدزاده
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی

قیمت:

۱۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
پس از خاتمهٔ گفت‌وگوی شیرین و گرممان با پیش‌نماز، دوست جوانم رو به ایشان کرد و پرسید: «حاج‌آقا! بالاخره ما نفهمیدیم شما ایرانی هستید یا عراقی؟» پیش‌نماز، مهربانانه در چهره‌اش نگریست و پاسخ داد: چه فرقی می‌کند؟! به نظرت شب اول قبر از من خواهند پرسید در دنیا ایرانی بودی یا عراقی؟ یا می‌پرسند شیعه بودم یا نه؟ می‌پرسند شیعهٔ امیرالمؤمنین بودم یا خیر؟ خدا را سپاس که شیعهٔ امیرالمؤمنینم. باقی‌اش مهم نیست...
سیّد جواد
۹
نیک که بنگریم، همهٔ ما، جاماندگان از حسین (ع)، اهل طویریجیم و اربعین، طواریجِ همهٔ تاریخ است. همه در این ایام به کربلا می‌رویم؛ در حسرتِ کشندهٔ آن دیررسیدنِ تلخ. ما جا مانده‌ایم!
سیّد جواد
۵
صحنهٔ عجیبی است. بزرگ‌ترین جمعیتی که تاکنون توانسته در قاب چشمانت جای بگیرد، پیش رویت در حرکت است؛ دریایی کران‌ناپیدا از زائر.
سیّد جواد
۴
در طول مسیر پیاده‌روی نجف تا کربلا، شوق موکب‌داران عراقی برای اِطعام زوّار حسینی، صحنه‌هایی زیبا و شگفت می‌آفریند.
سیّد جواد
۴
با لبخند نگاهش کردم و پرسیدم: «مِن عراق؟» خندید و پاسخ داد: «نعم؛ عراق.» بغض گلویم را فشار داد و گفتم «أربعین... مشّایه... زوّار الحسین...». آرام گفت «حبیبی!». زمزمه کردم «أنتم الشّرفاء، أنتم الکرما، خدمة للحسین، تبذلون العطاء...». بی‌درنگ همدیگر را در آغوش کشیدیم؛ چنان دوستانی قدیمی که یکدیگر را ناگاه و پس از مدت‌ها، یافته باشند.
وصال
۳
اولین سالی بود که به سفر اربعین می‌رفتم و خیلی چیزها برایم تازگی داشت؛ از جمله واژهٔ «خویَ» که بسیار آن را در عزاداری‌های عراقی‌ها، در کنار نام حضرت ابوالفضل (ع) می‌شنیدم. با ایما و اشاره از دوست عراقی‌ام پرسیدم: «معنای خویَ چیست؟» درنگی کرد و لبخندی بر لبانش نقش بست، دو انگشت اشاره‌اش را آورد بالا و به هم چسباند، گردنش را کج و چشمانش را باریک کرد، بعد با همهٔ احساسش گفت «أخا... مع حُبًا شدیدًا!» ناگهان همهٔ وجودم به لرزه درآمد. چنان معنای روشن و عمیقی از این ترجمه در جانم نشست که تا پیش از آن، هیچگاه مثل آن را تجربه نکرده بودم؛ معنایی که پس از آن نیز هرگز از خاطرم نخواهد رفت.
هامان
۳
برخی از زوّار ایرانی در سفر اربعین با خود هدایای کوچکی می‌برند تا در فرصت مناسب با تقدیم آن‌ها به میزبانان کریم و شریف عراقی خود، محبت و قدردانی خویش را به آنان نشان دهند. این هدایا گاهی گُلِ‌سری است برای دختربچه‌هایی که در مسیر پیاده‌روی، کنار والدین خود به زوّار خدمت می‌کنند؛ و گاه اسباب‌بازی ساده‌ای برای پسربچه‌ها. گاهی هم یادگاری کوچکی که به رسم احترام می‌شود به بزرگ‌ترهایشان داد. اما بی‌گمان، محبوب‌ترین هدیه برای عراقی‌ها، تصویر حرم امام‌رضا (ع) است. بعضی وقت‌ها عکس کوچکی از حرم، ایشان را چنان خوشحال می‌کند که به‌راستی باورش سخت است.
محمدحسین
۳
به نظرت شب اول قبر از من خواهند پرسید در دنیا ایرانی بودی یا عراقی؟ یا می‌پرسند شیعه بودم یا نه؟ می‌پرسند شیعهٔ امیرالمؤمنین بودم یا خیر؟ خدا را سپاس که شیعهٔ امیرالمؤمنینم. باقی‌اش مهم نیست...
محمدحسین
۳
پس از صرف ناهار، احساس کردم هنوز گرسنه‌ام و تصمیم گرفتم یک غذای دیگر از آن موکب بگیرم. پیش رفتم و از موکب‌دار پرسیدم: «اجازه دارم یه غذای دیگه بردارم؟» با خشم و عصبانیت در چشمانم خیره شد و با زبانی عربی و رفتاری غیرشهری گفت: «این چه سؤالیه از من می‌پرسی؟ من خادم تو هستم. «أنا خادمک!» فقط باید خدمتتو بکنم. هرچی می‌خوای بردار!»
محمدحسین
۲
در نزدیکی من، یک دکّهٔ میوه‌فروشی بود. برخی زائران عراقی، با دیدن این دکّه می‌ایستادند و به نیت خیرات، جعبه‌ای میوه می‌خریدند و به‌سوی جاده می‌آمدند. بچه‌های ریزودرشت روستایی که در همان اطراف مشغول بازی بودند، به محض دیدن این صحنه، جمع می‌شدند و منتظر لحظهٔ حمله می‌ماندند. همین‌که آن فرد جعبه را به میان جمعیت می‌برد، بر سرش هجوم می‌آوردند و با خنده و هیجان، نفری چند میوه برمی‌داشتند. بعد این میوه‌ها را جمع می‌کردند و به ماحصل غارت‌های قبلی‌شان می‌افزودند. وقتی حجم میوه‌های صیدشدۀ‌شان به اندازهٔ یک کیسهٔ نایلونی کامل می‌رسید، دوباره این کیسهٔ نایلونی را به میان جمعیت می‌بردند و با خنده و شادی میوه‌هایشان را بین زوّار پخش می‌کردند. آن‌ها داشتند بازی می‌کردند؛ بازی نذر میوه!
کاربر ۲۴۴۱۰۹۴
۱
اهالی این روستا در پی اطلاع از شهادت حسین بن علی (ع)، پریشان‌حال و دامن از کف داده، هروله‌کنان تا کربلا می‌دوند. اولین باری که عزاداری طواریج را دیدم، نزدیک شهر کربلا بود. در حال پیاده‌روی بودیم که ناگاه صدای قدم‌های نیمه‌تند گروهی انبوه، توجه همه را به خود جلب کرد. سر برگرداندیم و دیدیم جمعیتی هروله‌کنان به سوی کربلا می‌دوند. در همان سفر، یکی از همراهان با دیدن این صحنه، حرف عجیبی بر زبان راند. گفت: نیک که بنگریم، همهٔ ما، جاماندگان از حسین (ع)، اهل طویریجیم و اربعین، طواریجِ همهٔ تاریخ است. همه در این ایام به کربلا می‌رویم؛ در حسرتِ کشندهٔ آن دیررسیدنِ تلخ. ما جا مانده‌ایم!
کاربر ۲۴۴۱۰۹۴
۱
قمه‌زدن خون‌ریختن نیس. خون رو کسانی ریختن که هشت سال در برابر رژیم وحشی بعث و حامیان جهانی‌ش ایستادن. خون رو کسانی که هشت سال جنگ نفر به نفربر کردن ریختن. خون رو رزمنده‌های افغان و گمنامی می‌ریزن که توی سوریه برای دفاع از حرم بی‌بی می‌جنگن. خون رو حسین همدانی‌ها می‌ریزن. خون رو سیدحمید تقوی‌فرها می‌ریزند. خون رو سربازان جان‌برکف قدس و بدر و حزب‌الله و حشدالشعبی می‌ریزن. قمه‌زدن خون‌ریختن نیس. خون رو کسانی می‌ریزن که از ۲۷ میلیون زائر اباعبدالله در برابر سگ‌های وحشی داعش و حامیان آمریکایی و صهیونیستی‌شون طوری حفاظت می‌کنن که توی کشور جنگ‌زده‌ای مثل عراق، خون از دماغ یک نفرشون نمیاد تا این جمعیت عظیم به سلامت به خونه‌هاشون برگردن.
محمدحسین
۱
کنجکاو شدم که این آخرین بازماندگان دسته‌های عزا، از آن کیست؟ وقتی پیش رفتم، نارنجی‌پوشانی را دیدم که جاروهای بزرگشان را بر شانه گرفته بودند و گریان و برسرزنان به سمت حرم حرکت می‌کردند. با هم دم گرفته بودند و یک‌صدا شعری می‌خواندند در باب افتخار به نوکری و جاروکشی در پیشگاه خانهٔ دوست. شاید آخرین دسته‌ای بودند که به سوی حرم می‌رفتند. شکستگی و غربتی داشتند، وصف‌ناشدنی!
محمدحسین
۱
داخل حیاط، هر طرف که چشم می‌انداختی، گِل‌وشل می‌دیدی. خلاصه با آن‌همه جمعیت ایام اربعین، اوضاع نامناسبی پیش آمده بود. ناگهان پیرمردی چفیه‌اش را درآورد و نشست روی زمین و شروع کرد به پاک‌کردن آبی که دور و برش را گرفته بود. جوانی که نظاره‌گر کار او بود، تا فهمید پیرمرد چه می‌کند، بی‌معطلی شال سیاهش را درآورد و او هم مشغول تمیزکردن زمین شد. بعد از جوان، چند نفر دیگر هم همین کار را کردند. در چشم‌به‌هم‌زدنی، همهٔ زائران داخل حیاط، مشغول تمیزکردن زمین شدند. هرکه هرچه داشت، دست گرفته بود و با آن زمین را پاک می‌کرد. در زمانی اندک، حیاط حرم شد حیاط قبل از رگبار.
آر-طاقچه
۰
بچه‌های ریزودرشت روستایی که در همان اطراف مشغول بازی بودند، به محض دیدن این صحنه، جمع می‌شدند و منتظر لحظهٔ حمله می‌ماندند. همین‌که آن فرد جعبه را به میان جمعیت می‌برد، بر سرش هجوم می‌آوردند و با خنده و هیجان، نفری چند میوه برمی‌داشتند. بعد این میوه‌ها را جمع می‌کردند و به ماحصل غارت‌های قبلی‌شان می‌افزودند. وقتی حجم میوه‌های صیدشدۀ‌شان به اندازهٔ یک کیسهٔ نایلونی کامل می‌رسید، دوباره این کیسهٔ نایلونی را به میان جمعیت می‌بردند و با خنده و شادی میوه‌هایشان را بین زوّار پخش می‌کردند. آن‌ها داشتند بازی می‌کردند؛ بازی نذر میوه!
آر-طاقچه
۰
به سوی اولین نفری که پیش آمد رفتم. با لبخند نگاهش کردم و پرسیدم: «مِن عراق؟» خندید و پاسخ داد: «نعم؛ عراق.» بغض گلویم را فشار داد و گفتم «أربعین... مشّایه... زوّار الحسین...». آرام گفت «حبیبی!». زمزمه کردم «أنتم الشّرفاء، أنتم الکرما، خدمة للحسین، تبذلون العطاء...». بی‌درنگ همدیگر را در آغوش کشیدیم؛ چنان دوستانی قدیمی که یکدیگر را ناگاه و پس از مدت‌ها، یافته باشند.
Parinaz
۰
جلوی در موکب حلقه زدیم و ضمن خواندن گروهی، شروع کردیم به سینه‌زدن. خادمان هم ایستادند و با تأثر و شوق، ما را همراهی کردند. «یا حسین، یا حسین، یا ضِیاء کُلِّ عین...» به اذعان همهٔ بچه‌ها، اشک‌های پیرمرد موکب‌داری که روی صندلی نشسته بود و سینه‌زنان می‌گریست، همهٔ چهل ساعت سختی راه را شست و برد.
قاصدک
۰
در کاروان ما، جوان قدبلند و چهارشانه‌ای بود از بچه‌های آذری جنوب شهر. موهایی فرفری داشت و صدایی خش‌دار و خسته. شنیدم سال‌ها گرفتار اعتیاد بوده و این بلای خانمان‌سوز، روزگاری همه‌چیزش را از او گرفته. گویا هیچ‌کس هم نتوانسته بود در آن روزها برایش کاری بکند. تا آنکه چند سال قبل، به حضرت ابوالفضل (ع) متوسل می‌شود و با مدد گرفتن از او، دیو اعتیاد را شکست می‌دهد و برای همیشه از آن دست می‌شوید. از آن روز به بعد، خودش را مدیون حضرت می‌داند و هرجا می‌نشیند، می‌گوید همهٔ زندگی‌اش را از او دارد. حالا پس از سال‌ها، برای اولین بار راهی کربلا شده بود و به شوق دیدار حرم حضرت عباس (ع)، داشت هشتاد کیلومتر را پیاده می‌رفت. فکر و ذکرش در همهٔ مسیر این بود که وقتی حرم را دید، به آقا چه بگوید؟
قاصدک
۰
ناخواسته وارد بحثشان شدم و من نیز به یکی از طرف‌های گفت‌وگو پیوستم: - مگه شما در جزوه‌ها و کتابچه‌هاتون با انتقاد از حکومت اسلامی ایران مدعی نیستید که برخورد حاکمیت با مخالفان چهره‌ای خشن از دین به نمایش گذاشته و خیلی از جوان‌ها رو از دین، زده کرده؟ پس چطوره که همین نگاه رو در خصوص رفتارهایی چون قمه‌زنی ندارید و به تأثیری که این کار بر افکار مردم جهان می‌ذاره، فکر نمی‌کنید؟ + اولاً قمه‌زنی کار زشتی نیست و رسانه‌های غربی هم ازش با تمجید یاد می‌کنن! ثانیاً جزء واجباته و با تمسخر دیگران نباید اون رو ترک کرد! این سرزمین جاییه که باید توش خون ریخت. همهٔ پیامبران در این سرزمین خون ریختن. ابراهیم در اینجا خون ریخته و اسماعیل نیز. زکریا در اینجا خون ریخته و یحیی نیز...
کاربر ۲۴۴۱۰۹۴
۰