جملات زیبا از متن کتاب هفتاد و دومین غواص | طاقچه
تصویر جلد کتاب هفتاد و دومین غواص
off
٪۴۰

کتاب هفتاد و دومین غواص

خاطرات جانباز کریم مطهری فرماندۀ گردان غواصی جعفر طیار؛ لشکر انصار حسین

۴.۷(از ۲۲ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
حمید حسام
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی

۲۸,۰۰۰

۴۰٪

قیمت:

۱۶,۸۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
نردبان این جهان ما و منی است عاقبت این نردبان بشکستنی است لاجرم هرکس که بالاتر نشست استخوانش سخت‌تر خواهد شکست
چُوبِ سُرخِ دَر آتَش
۱۸
توی عملیات قبل در فاو وقتی گفته بودند که بچه‌ها می‌خواهند از اروندرود بگذرند، یکی از فرماندهان گفته بود: "آیا این عاقلانه است؟" اصلاً برایش سخت می‌آمد که مگر می‌شود از اروندرود رد شوی و به فاو برسی؟ در جوابش یکی از برادرها گفته بود: "عاقلانه نیست؛ عاشقانه است."
راحله
۱۳
می‌خواهی دور شمع وجود آقا اباعبدالله بگردی، باید پروانه‌وار عاشق باشی.
راحله
۷
غروب روز دهم محرم بود و شب شام غریبان امام حسین (ع) و من در سکوت رضا عمادی، پژواک شعری را که قبل از عملیات می‌خواند، مکرر می‌شنیدم: عقل می‌گفت زیاد است عدو عشق می‌گفت غریب است حسین
راوی
۷
عقل می‌گفت زیاد است عدو عشق می‌گفت غریب است حسین گویی که این شعر، وصف دل پرآشوب من بود. واقعاً کم بودیم. نه فقط ما، که گردان تخریب و حتی گردان آبی-خاکی حضرت علی‌اکبر که نزدیک ما در سد گتوند چادر زده بودند و آموزش می‌دیدند هم کم بودند
mb
۷
مردی پیکر بی‌جان فرزندش را روی دست گرفته بود و فریاد می‌زد: "خدایا! این قربانی را از ما بپذیر!"
سجاد ایرانی
۶
اگه آموزش رو جدی نگیریم، توی عملیات، تلفاتمان زیاد خواهد شد. اگه شناسایی خوب انجام ندیم و راهکارهای مناسب برای گردان‌ها پیدا نکنیم، مسئول خون شهدا در روز قیامت خواهیم بود. روز قیامت یک شیشه خون دست ما می‌دن و می‌گن این خون بچه‌های مظلومیه که به‌خاطر بی‌مبالاتی و بی‌دقتی شما ریخته شده، پس اگه توی آموزش، کسی آسیب دید، زخمی شد، و حتی تیر خورد، این تیر را به جان می‌خریم تا بچه‌های گردان پیاده رو برای شب عملیات با شناسایی خوب و دقت بالای‌تان بیمه کنیم."
سجاد ایرانی
۶
شهید احمدرضا احدی، صاحب اثر ماندگار حرمان هور و رتبهٔ اول کنکور پزشکی در سال ۱۳۶۳ با دوستش داریوش ساکی در دانشگاه شهید بهشتی تهران درس می‌خواندند. داریوش ساکی در عملیات کربلای چهار و احمدرضا احدی در عملیات کربلای پنج به شهادت رسیدند (ن).
مرئوف خدا
۶
یا غیاث من لا غیاث له
z.gh
۵
و عازم شهر کردنشین حلبچه شدیم که کمتر از یک دقیقه، پنج‌هزار نفر از مردم بی‌دفاع کُرد، با استنشاق گاز سیانور خفه شده بودند. نرسیده به شهر، مردمانی که از شعاع انفجارهای شیمیایی دور بودند به سمت دامنهٔ ارتفاعات که به مرز ایران می‌رسید، فرار می‌کردند.
mb
۳
فقط دیدم که علی چیت‌سازیان شکمش را گرفته و از خنده، روده‌بر شده است. سوار مینی‌بوس که شدیم، هنوز بچه‌ها می‌خندیدند؛ اما من خودم را توی بهشت خدا می‌دیدم. مینی‌بوس که از همدان دور شد، معرکه‌گیری علی چیت‌سازیان شروع شد و با آن صدای دورگه‌اش، چند صلوات گرفت؛ اما این‌ها مقدمه بود که من را دست بیندازند. از صندلی‌اش بلند شد و وسط مینی‌بوس ایستاد و گفت: "بچه‌ها حالا که داریم می‌ریم جبهه، باید یه قول مردانه بدین؛ مفهومه؟!" همه با هم گفتند: "بعله!" شَستم خبر داد که سوژه‌اش من هستم. بند پوتین را شل کردم و آماده شدم. علی گفت: "بچه‌ها اگر کریم شهید شد، قول می‌دین انتقام خونشو بگیرین؟" همه از جا بلند شدند و یک صدا با لحنی داش‌مشتی گفتند: "قول می‌دیم دایی؛ قول می‌دیم!" و من لنگه‌پوتین را حوالهٔ علی چیت‌سازیان کردم. جستی زد و جاخالی داد. حالا علی کوتاه آمد؛ ولی عده‌ای ول‌کن نبودند.
راوی
۲
نیمه‌شب کنار سعید مشغول نماز شدم که صدایی آرامشم را به هم ریخت. خدایا یعنی درست شنیده بودم؟! صدای سعید بود که در حالت خواب، هذیان می‌گفت؛ آن هم چه هذیانی! اولش یک جمله انگلیسی گفت: "How are you?" و بعد همان را به ترکی گفت:"حالیز یاخچِده؟"
مرئوف خدا
۲
عقل می‌گفت زیاد است عدو عشق می‌گفت غریب است حسین
علی اکبر
۲
دیروز سپاه ابن‌زیاد با اسب روی شهدای کربلا تاختند، و امروز بعثی‌ها با تانک از روی پیکر مطهر شهدایمان عبور می‌کنند. امروز هرکس آمادهٔ شهادت است، با ما بیاید و هرکس نگران مادر، پدر، زن، و فرزند است، بماند. هیچ اشکالی بر او نخواهم گرفت. من این چراغ‌ها را خاموش می‌کنم. آن‌ها که می‌خواهند با من بیایند، بمانند و آن‌ها که مهیای شهادت نیستند، توی تاریکی به عقب برگردند. فقط بدانید که هرکس بیاید، فرداصبح، طلوع آفتاب را نخواهد دید.
سجاد ایرانی
۱
علی‌آقا با آن چشم‌های زیبای آبی‌اش، دیدنی بود. حرف‌هایش مثل گذشته رنگ شوخی نداشت. او را گرم در آغوش گرفتم و شنیدم که گفت: "کریم آب را به حضرت زهرا قسم بده." آخرین بوسه را بر پیشانی
سجاد ایرانی
۱
علی شمسی‌پور آمد و گفت: "دیشب تا صبح خرمشهر رو گلوله‌باران شیمیایی کردند. با توپخانه و کاتیوشا. و هرکسی توی شهر بود، شهید یا مصدوم شد." شنیدن این خبر، در آستانهٔ آماده‌شدن برای عملیات، تزلزلی در ارادهٔ بچه‌ها ایجاد نکرد. به‌طرف خرمشهر راه افتادیم. خرمشهر، مثل شهر ارواح شده بود. هیچ جنبنده ای در شهر دیده نمی‌شد و از آن هیاهو و رفت‌وآمد دائمی رزمندگان به سمت خط، خبری نبود. هر موجود زنده‌ای که شب گذشته توی شهر بود، با گاز سیانور خفه یا مصدوم شده بود. حتی سگ‌ها و گربه‌ها هم گوشه‌وکنار خیابان افتاده بودند
mb
۱
تلویزیون تصاویر حملهٔ مستقیم آمریکایی‌ها را به مراکز نفتی ایران نشان می‌داد.
mb
۱
"علی! جانِ آدمِ سینه‌سوخته باید از درون بسوزه؛ اون سوختن قیمت داره. وگرنه کفتر صحرایی هم سینه‌سوخته‌س."
لیلا
۱
ما با بقیهٔ بسیجی‌ها و رزمنده‌ها فرقی نداریم. اگر امروز قسمت ما شده که بلدچی شویم، باید اول بلد باشیم که نفسمان را بکشیم. اول باید از معبر پر از مینِ نفس اماره‌مان عبور کنیم. بدانید کسی می‌تواند از سیم‌خاردارهای دشمن عبور کند که در سیم‌خاردار نفسش گیر نکرده باشد. حالا همه حاضر شین، برویم توی گردان‌ها و بنشینیم کنار بسیجی‌ها و نوکری‌شان را بکنیم.
لیلا
۱
وقتی خدمت او رسیدیم، چند نکتهٔ اخلاقی گفت. یکی این بود که شما در جبهه، در شب تاریک، منور می‌زنید که دوروبرتان را ببینید و از همه مهم‌تر، دشمن را ببینید. توی تاریکی نفس اماره هم، منورِ "نمازشب" جوری دلتان را روشن می‌کند که چشم‌هایتان بینا می‌شود و اینجاست که می‌توانید نفس اماره را به زیر لجام اختیار و ارادهٔ خود درآورید. آن نفسی که دشمن‌ترین دشمنان شماست و باید با منور "شب‌زنده‌داری"، اسیر شما شود.
لیلا
۱
آن شب فقط یادی از علی چیت سازیان کرد و گفت: "وقتی می خواستیم داخل آب برویم، علی آقا لب نیزارها گفت: کریم! اگه به گرداب برخوردی، آب وحشیِ اروندرود را به فاطمه زهرا قسم بده. "
سجاد ایرانی
۰
آقام به شهید مطهری علاقهٔ خاصی داشت و می‌گفت: "امام‌خمینی حتی برای شهادت فرزندش آقامصطفی گریه نکرد؛ اما برای شهید مطهری گریست."
سجاد ایرانی
۰
طیف ائتلافی بنی‌صدر و منافقین در سراسر کشور، حزب جمهوری اسلامی، و در رأس آن، آقای بهشتی را آماج تهمت‌های ناروا کرده بودند. این شایعه‌پراکنی به‌حدی بود که در میان نیروهای خودی هم، عده‌ای تحت تأثیر این شایعات قرار می‌گرفتند.
سجاد ایرانی
۰
ما با بقیهٔ بسیجی‌ها و رزمنده‌ها فرقی نداریم. اگر امروز قسمت ما شده که بلدچی شویم، باید اول بلد باشیم که نفسمان را بکشیم. اول باید از معبر پر از مینِ نفس اماره‌مان عبور کنیم. بدانید کسی می‌تواند از سیم‌خاردارهای دشمن عبور کند که در سیم‌خاردار نفسش گیر نکرده باشد. حالا همه حاضر شین، برویم توی گردان‌ها و بنشینیم کنار بسیجی‌ها و نوکری‌شان را بکنیم.
سجاد ایرانی
۰
آخرین بار که با سرعت از درخت پایین می‌آمدیم، حسین پسر آمیرزا آقاجانی از بالا افتاد و ناله‌اش بلند شد. از بختش، آقاش (آمیرزا) ازمسجد بیرون آمد و چشمش به صورت رنگ‌پریدهٔ پسرش افتاد. اگر پدر من بود، با کمربند همان جا می‌افتاد به جانم. ولی آمیرزا با آن صورت نورانی و قیافهٔ نجیبش، خطاب به پسرش حسین، این شعر را خواند: نردبان این جهان ما و منی است عاقبت این نردبان بشکستنی است لاجرم هرکس که بالاتر نشست استخوانش سخت‌تر خواهد شکست
راوی
۰
امیر، پزشک جراح را نگه داشته بود و با التماس گفت: "دست منو بِبُر و به دست رفیقم پیوند بزن!" تا این حرف از دهان امیر خارج شد، اشک توی چشمان پزشک نشست
علیرضا هستم
۰
نردبان این جهان ما و منی است عاقبت این نردبان بشکستنی است لاجرم هرکس که بالاتر نشست استخوانش سخت‌تر خواهد شکست
z.gh
۰
پدر بزرگتان هیچ کاری رو با منت برای کسی انجام نمی‌ده. اصلاً نمی‌خواد کسی بفهمه که او از افتاده‌ها و زمین‌خورده‌ها دستگیری می‌کنه. یه روز یه خانوادهٔ غریبه آمده بودند سرگذر و بچه‌شان از گرسنگی گریه می‌کرد. مردشان نبود و من دیدم که کل‌صادق از کنارشان رد شد و یواشکی یک اسکناس، مثل یه تیکه کاغذ، کنارشان گذاشت و منتظر تشکر آن زن و بچه‌ها نشد. اون اسکناس، دستمزد یه روز کار پدربزرگتان بود.
z.gh
۰
هر کاری کردیم، کسی به ما اسلحه نداد. می‌گفتند اسلحه کجا بود؟ اگر برای جنگیدن آمدید، بروید از عراقی‌ها بگیرید.
لیلا
۰
از فردا هر بار به سنگ روی آب نگاه می‌کردیم، دلمان می‌گرفت که این چه کاری بود که با طبیعت کردیم؟ گویی جان را از تن زندهٔ طبیعت گرفته بودیم. سنگ مثل مُرده‌ای باد کرده، روی آب، دمر خوابیده بود. علی‌آقا که غم را توی صورت من دیده بود، به من گفت: "می‌ری توی آب؟"
لیلا
۰