لحن جدی من خیلی زود صمیمیشان کرده و رفتهاند تو لاک خودشان. نفس عمیقی کشیدم و گره به ابروهایم زدم و صدایم را کلفت کردم و گفتم: «از جلو... نظام!» همه مثل فنر از جا پریدند و با چشمهای درشتشده و ناباور خیره شدند به دهان من که چه میخواهم بگویم. گفتم: «مثل اینکه شماها راستیراستی باورتان شده ما شاگردتان هستیم. حالا که اینطور شد، همین الان، همه، بدون استثناء، ظرف چهار دقیقه میپرید میروید تو آب و یک نی بلند میکنید و سوارش میشوید میآیید اینجا... مفهوم است؟»