جملات زیبا از متن کتاب غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند | طاقچه
تصویر جلد کتاب غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند
off
٪۴۰

کتاب غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند

۴.۷(از ۱۵ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
حمید حسام
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس، خاطرات

۱۰,۰۰۰

۴۰٪

قیمت:

۶,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
لحن جدی من خیلی زود صمیمی‌شان کرده و رفته‌اند تو لاک خودشان. نفس عمیقی کشیدم و گره به ابروهایم زدم و صدایم را کلفت کردم و گفتم: «از جلو... نظام!» همه مثل فنر از جا پریدند و با چشم‌های درشت‌شده و ناباور خیره شدند به دهان من که چه می‌خواهم بگویم. گفتم: «مثل اینکه شماها راستی‌راستی باورتان شده ما شاگردتان هستیم. حالا که این‌طور شد، همین الان، همه، بدون استثناء، ظرف چهار دقیقه می‌پرید می‌روید تو آب و یک نی بلند می‌کنید و سوارش می‌شوید می‌آیید اینجا... مفهوم است؟»
🍃🌷🍃
۱۶
جنگ را صورتی بود و سیرتی. صورت آن، خون بود و آتش و باروت و باطن آن، عشق و حماسه و عرفان
سیدسجّاد
۹
صدای بچه‌ها و زمزمه‌های غریبشان سکوت اروند را بدجوری شکسته بود
• Khavari •
۸
آه کشید و گفت: «فقط نگران این آبم. اصلاً نمی‌شود به وفایش امیدوار بود. مثل همین دنیای خودمان می‌ماند.» و من رفتم تو لاک خودم و به آب اروند خیره شدم و به موجاموج وحشی‌اش و به وفایش فکر کردم و شنایی که باید در آب سردش می‌کردیم و بچه‌هایی که حتم با خودش می‌برد.
هفتصد و چهل و نه
۵
این بار حکایت سرخی خون است و آبی بحر بی‌کران. حکایت مردانی که دریا به وسعت سینه‌هایشان رشک می‌برد. مردانی که از ژرفای آب به بلندای آسمان پر کشیدند.
سیدسجّاد
۳
بچه‌ها را می‌بینم که کم‌کم زیاد می‌شوند و می‌آیند دورمان حلقه می‌زنند و به حمیدی نور خیره می‌شوند. هیچ‌کس حرف نمی‌زد. حتی نمی‌پرسیدند او کی می‌تواند باشد. همه ساکت بودیم، جز یک نفر که فریاد زد: «یک سر اینجاست... بیایید اینجا!» دویدم به طرف صدا و سر را دیدم و چشم‌های حمیدی نور را که به آسمان نگاه می‌کرد. سر کنار یک بوتهٔ نعناع آرام گرفته بود. و ما هنوز همان هفتادودو نفر بودیم.
🍃🌷🍃
۲
فریاد زدم: «از ردیف عقب، رو به جلو، بشمار... یک!» نفر آخر گفت: یک و بعدی و بعدی شمردند تا سی‌وپنج. ستون اول تمام شد و ستون دوم شروع کرد: سی‌وشش. تا به هفتاد رسید، فقط من مانده بودم و کریم. کریم پیش‌دستی کرد، سکوت را شکست و فریاد زد: «هفتادویک» و سکوتی عجیب در صبح‌گاه افتاد. احساس کردم همهٔ نگاه‌ها به من است. گرمم شد نه البته از گرما. از آن نگاه‌ها و از آن نفسی که در سینه‌ام حبس شده بود و از صدایی که سعی کردم از همه بلندتر باشد و از بُغضی که در صدایم افتاد و از گفتن هفتادودو.
کتابینا
۲
و پشت به همه کرد، با همان قدم‌های مصمم، رفت طرف پاترول سفیدش. می‌خواست سوار شود که برگشت گفت: «مواظب عدد مقدس گروهتان باشید. آدم بدجوری هوس می‌کند نگرانش باشد.»
لیلا
۱
از مجنون گفت و از حماسه‌های خونین که به نظر او فقط در روز قیامت، به‌اذن خدا، آشکار خواهد شد.
لیلا
۱
سر طرف آسمان بلند کردم و به خدا گفتم: بدت نیاید، آدمم دیگر! بعضی وقت‌ها خیلی کم می‌آورم.
لیلا
۱
یک کلمن قرمز گرفته بود دستش و شده بود سقای بچه‌هایی که تو گرمای چهل‌وپنج درجهٔ تابستان داشتند له‌له می‌زدند. آب را که با لبخند می‌داد دستشان، می‌ایستاد نگاهشان می‌کرد و می‌گفت: «بگو یا عطشان!» به کریم گفتم: «این هم از غریبه‌هاست؟» گفت هست. گفت: «اسمش نادر عبادی‌نیاست و اهل همدان و از آن جوان‌های بامعرفتی که هم می‌جنگد و هم درس طلبگی می‌خواند.» گفت: «بچه‌ها بهش می‌گویند ساعد گردان.» دلیل هم آورد که از وقتی آمده، نماز صبح بچه‌ها یک دقیقه هم پس‌وپیش نشده. گفت: «خلاصه تو چارتِ سازمانی اشک و دعاست. و از آن مخلص‌هایش.» و من محو تماشای او شده بودم و پیش خودم فکر می‌کردم که یک جوان هفده‌هجده‌ساله مگر چه‌کار کرده که کریم می‌گوید مهرهٔ مار دارد و بچه‌ها را اسیر خودش کرده.
میثم
۱
می‌بینمش که از آن به‌بعد سجده‌های طولانی‌اش زبانزد همه می‌شود و بچه‌ها را می‌بینم که کم‌کم زیاد می‌شوند و می‌آیند دورمان حلقه می‌زنند و به حمیدی نور خیره می‌شوند. هیچ‌کس حرف نمی‌زد. حتی نمی‌پرسیدند او کی می‌تواند باشد. همه ساکت بودیم، جز یک نفر که فریاد زد: «یک سر اینجاست... بیایید اینجا!» دویدم به طرف صدا و سر را دیدم و چشم‌های حمیدی نور را که به آسمان نگاه می‌کرد. سر کنار یک بوتهٔ نعناع آرام گرفته بود. و ما هنوز همان هفتادودو نفر بودیم.
میثم
۱
ژنرال پکی به سیگارش زد و با فارسی دست‌وپاشکسته دستور داد که برای اماممان مرگ بخواهیم. نگاه‌ها به طرف هم چرخید و بعد به زمین. از جمع دوازده نفرمان هیچ‌کس حاضر نبود این حرف را بزند و ماهر عبدالرشید اصرار داشت. تا اینکه کسی گفت: «مرد ست خمینی.» و ما هم گفتیم، حتی با فریاد، و گذاشتیم ماهر عبدالرشید در لذتی بماند که فکر می‌کند پیروزی است. فقط یک نفر با ما هم صدا نشد و ژنرال او را دیده بود. رفت طرفش. نمی‌شناختمش. حتم از یک لشکر دیگر بود. سیزده‌چهارده‌ساله و خیلی جدی و حتی می‌شود گفت خیلی مردانه. ژنرال کلتش را مسلح کرد و گذاشت روی شقیقهٔ پسر و گفت اگر شعار ندهد، مغزش را متلاشی می‌کند. بچه‌ها نگاه هراسان داشتند و سکوت پنجه انداخته بود میان همه و پسر آرام گفت: «نمی‌گویم.»
میثم
۱
ژنرال دست انداخت یقهٔ پسر را گرفت و از زمین بلندش کرد و گفت: «از این‌ها کوچک‌تری؛ ولی از همه‌شان مردتری، بزرگ‌تری.» و این اعتراف برای ژنرال زیاد خوب نبود؛ اما انگار خودش هم به هر قیمت می‌خواست مقاومت اسیر نوجوان را بشکند. گفت: «از من چیزی بخواه!» پسر فکر کرد و گفت: «فقط یک لیوان آب.» ژنرال لبخند زد و دستور آوردن داد و ما همه خیره به لیوان آب مانده بودیم و نگاه ژنرال، که نگاهش نشان می‌داد از اینکه توانسته غرور پسر را بشکند، راضی است. پسر لیوان را گرفت. همه‌مان انتظار داشتیم آبش را سر بکشد. اما این کار را نکرد. آستینش را زد بالا و با همان یک لیوان آب وضو گرفت و دنبال قبله گشت و ایستاد به نماز. همه ایستاده بودیم و داشتیم هاج‌وواج نگاهش می‌کردیم.
میثم
۱
این ساحل‌کشی که گفتید یعنی چه؟» صدایم را جوری بلند کردم تا نفر آخر ستون هم بفهمد چه می‌گویم. گفتم: «وقتی به ساحل یا مانع دشمن نزدیک می‌شوید، مطلب اصلی حرکت شما روی دست و پاست، آن‌هم هماهنگ و البته بی‌صدا. فقط چشم‌هایتان باید از آب بیرون باشد. آنجا شاید مجبور باشید ساعت‌ها کنار آن موانع، نزدیک سنگرهای دشمن بی‌حرکت بمانید. باید دقیق بشوید که هیچ حرفی نباید زده بشود، مگر با اشارهٔ سر یا نگاه و در صورت اجبار با شکل قراردادی با زبان یا آواز حیوان‌های همان منطقه.
🍃🌷🍃
۰
می‌گفت: «انصارالحسین باید امشب سر ساعت دَه‌ونیم بزند به خط. نقطهٔ رهایی ما محل تلاقی کارون و اروند است و حد عملیاتی‌مان جزیرهٔ ام‌الرصاص. بلدچی‌هایمان قبلاً دَه باری تا کنار موانع عراقی‌ها را شناسایی کرده‌اند و همه را آورده‌اند روی کاغذ. ساعت دَه‌ونیم درست زمانی است که آب در فاصلهٔ جزرومد خودش آرام شده. اگر کمی زودتر یا دیرتر از این ساعت بزنیم به آب، مطمئن باشید باید هم با آب بجنگیم هم با عراقی‌ها.»
کتابینا
۰
آه کشید و گفت: «فقط نگران این آبم. اصلاً نمی‌شود به وفایش امیدوار بود. مثل همین دنیای خودمان می‌ماند.» و من رفتم تو لاک خودم و به آب اروند خیره شدم و به موجاموج وحشی‌اش و به وفایش فکر کردم و شنایی که باید در آب سردش می‌کردیم و بچه‌هایی که حتم با خودش می‌برد.
کتابینا
۰
تصمیم گرفته بودیم برای اینکه موج‌های دیوانهٔ اروند را مهار کنیم، بچه‌ها را با دو رشته طناب سیاه وصل کنیم، تا هم گم نشوند، هم هدایتشان راحت‌تر باشد.
کتابینا
۰