امیرمحمد تازه با مسجد و نماز جماعت انس گرفته بود. صدای اذان را که میشنید، فوری میرفت، لباسش را میپوشید. دستم را میگرفت و میگفت: «بابا! برویم مسجد.» یکبار برایش هدیه گرفتم و به امامجماعت مسجد دادم تا در حضور نمازگزاران تشویقش کند. چهرهٔ ذوقزدهاش وقتی که داشت، هدیهاش را میگرفت، هنوز توی ذهنم است.