جملات زیبا از متن کتاب راز پلاک سوخته | طاقچه
تصویر جلد کتاب راز پلاک سوخته
off
٪۴۰

کتاب راز پلاک سوخته

بر اساس دست‌نوشته‌ها و خاطرات شهید مدافع حرم، مهدی طهماسبی در سوریه

۴.۲(از ۵ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
علی ابراهیمی گتابی
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس

۱۵,۰۰۰

۴۰٪

قیمت:

۹,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
امیرمحمد تازه با مسجد و نماز جماعت انس گرفته بود. صدای اذان را که می‌شنید، فوری می‌رفت، لباسش را می‌پوشید. دستم را می‌گرفت و می‌گفت: «بابا! برویم مسجد.» یکبار برایش هدیه گرفتم و به امام‌جماعت مسجد دادم تا در حضور نمازگزاران تشویقش کند. چهرهٔ ذوق‌زده‌اش وقتی که داشت، هدیه‌اش را می‌گرفت، هنوز توی ذهنم است.
محمد صدوقی
۱
حاج‌نوروزی می‌گفت: «خودم دیدم، یکی از تکفیری‌ها چطور به جان وسایل خانه افتاده بود. یک لحظه فکر کردم، دارد به یک آدم تیراندازی می‌کند. به‌طرز وحشیانه‌ای به آن شلیک می‌کرد، کانّه شبیه فیلم‌های هالیوودی». مدافعان حرم هم در خانه‌های مردم سکونت داشتند؛ چون شرایط منطقه امکان چادرزدن را نمی‌داد؛ اما تا حد ممکن آسیبی به وسایل خانه نمی‌زدند. دوستان از قول حاج قاسم نقل کرده بودند که حاجی می‌گفت: «سعی کنید، زیرساخت‌های کشور، نظیر سیلوها آسیبی نبیند.»
محمد صدوقی
۱
باید می‌رفتم. به اذان ظهر نمی‌رسیدم. دوست داشتم، برای یک بار دیگر نماز ظهر را در خط مقدم، اول وقت بخوانم؛ اما این بار قسمت چیز دیگری بود. این بار اگر بند پوتیم باز شود، نمی‌بندمش. آخر همهٔ تعلقات را از پای دلم باز کردم. فرصت کمی داشتم برای دل‌کندن؛ ولی به هر جان کندنی بود، در آن سه ماه جبران مافات کردم. سخت بود جنگیدن با نفس. حتی از جنگ با داعشی‌ها هم سخت‌تر.
کاربر ۲۳۱۷۷۳۹
۱
عادتم بود، قبل از شروع کلاس درس برای دانشجوهایم از شهدا حرف بزنم؛ حتی گاهی اوقات خاطره‌ای گفته یا یک خط از وصیت‌نامه شهدا را خوانده‌ام. با دیدن لقمان، گفته‌هایم از شهدا جلوی چشمم آمد.
محمد صدوقی
۰
هیچ‌چیزی با خودم نیاوردم، جز یک دل خالی شده از دنیا. چقدر این ساعت‌های باقی‌مانده برایم دیر می‌گذشت. به خودم نهیب زدم: مهدی! تو تا به حال صبر کردی. این سه ساعت را هم تحمل کن. دلم می‌خواست روضهٔ کوچه بخوانم. چند جزء از قرآن را حفظ بودم. شروع کردم به قرآن خواندن. دوباره همان صدای آشنا به گوشم رسید این بار خیلی نزدیک‌تر و بلندتر. صدای تپش‌های قلبم را می‌شنیدم. آتش دنیا برای ابراهیم، گلستان شد. باید بشوم ابراهیم. رو به کربلا ایستادم، دستم را گذاشتم روی سینه‌ام. سلامی به ارباب بی‌کفن دادم و سلامی هم به حضرت صاحب (عج). ماشین مهمات هنوز سر کوچه ایستاده بود. من هم آمادهٔ رفتن به سمت کوچه ... .
کاربر ۲۳۱۷۷۳۹
۰
کوله‌ام سبک بود. از صندوق عقب ماشین گرفتم و به پدرم گفتم: «بابا! من شهید می‌شوم و این دفعه که خواستی به فرودگاه بیایی، از این در وارد نشو. ورودی سالن سمت دیگری است و پیکر مرا هم از همان در می‌آورند.» پدرم با شنیدن حرف‌هایم چیزی نگفت.
کاربر ۲۳۱۷۷۳۹
۰
در خلصه با لقمان آشنا شدم. رفتار لقمان شبیه شهدا بود، مؤدب، خوش‌تیپ و متواضع. با او عکس یادگاری گرفتم. عادتم بود، قبل از شروع کلاس درس برای دانشجوهایم از شهدا حرف بزنم؛ حتی گاهی اوقات خاطره‌ای گفته یا یک خط از وصیت‌نامه شهدا را خوانده‌ام. با دیدن لقمان، گفته‌هایم از شهدا جلوی چشمم آمد.
رعنا
۰