چهارصد همسفر بودیم در ۱۰ مَرکب.
اول راه، شیرفهممان کردند که هر مرکبِ چرخداری را دو #مولای_فسفری_پوش خواهد بود جهت آنکه امور رتق و فتق نمایند و گره از کار جماعت بگشایند.
پس روا نیست بیاذن ایشان و دور از چشمان نافذشان قدم از قدم برداشته، تکروی فرماییم!!
به رسم معمول، تقیه کردیم و سمعاً و طاعتاً گفتیم. اما روح خبیثمان توفیق تقیه نداشت و یکریز لفظ رکیک و دور از شأن ِ «عُمراً» از دهانش خارج میشد.
مولایان فسفریپوش دو دسته بودند:
عدهای تاب بیکار ماندن نداشتند و #پاپ_کُرن_وار در جنب و جوش و فعل و انفعال بودند.
و عدهای چونان #برادر_گیگیلی بودند در سریالِ فرحزای #کلاه_قرمزی که تا بیایند و دستی بجنبانند، سفر هَپی اِند گشته و تیتراژ بالا آمده بود و صد البته که تا آخرِ سفر چیزی از ارزشهای مولاییشان کم نشد.