«خوب به من گوش بده.» دستشو هنوز از روی دهنم برنداشته تا نتونم حرفشو قطع کنم. «من نمیتونم تو رو تو این کتاب خوشگل کنم، چون این یه توهینه. تو خیلی بیشتر از اینا جذاب و زیبایی. تازه بامزه هم هستی. من فقط در یه حالت کاملا تحت نفوذ طلسم زیباییت نیستم، اونم وقتیه که تو دلت برای خودت میسوزه. چون نمیدونم اینو درک کردی یا نه، ولی تو زندهای فالون. هر بار که به آینه نگاه میکنی، حق نداری از چیزی که میبینی متنفر باشی. چون تو زنده موندی، خیلی از آدما اینقدر خوش شانس نبودن. پس از این به بعد، وقتی دربارهٔ زخمات فکر میکنی، نباید ازشون متنفر باشی. دیگه باید بپذیریشون، چون خوش شانسی که زندهای و میتونی ببینیشون. اینم یادت باشه هر مردی که بهش اجازه میدی زخماتو لمس کنه، باید به خاطر این افتخار ازت ممنون باشه.»