جملات زیبا از متن کتاب سکوت آرامم نمی‌کند | طاقچه
تصویر جلد کتاب سکوت آرامم نمی‌کند
off
٪۴۰

کتاب سکوت آرامم نمی‌کند

نیم‌نگاهی به زندگی و اوج بندگی شهید محسن فرج‌الهی

۴.۶(از ۴۶ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
نسرین یحیی بیگی
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس

۱۰,۰۰۰

۴۰٪

قیمت:

۶,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
خدا تا آدمو زیر منگنه نذاره، نصرت نمی‌ده!»
صدیقه
۸۸
شروع کرد به نفس کشیدن و قدر خودشو روز به روز بیشتر می‌دونست و به این نتیجه رسید که باید بیست‌وچار ساعته برنامه داشته باشه. وقتی کوتاهی می‌کرد، خودشو تنبیه می‌کرد؛ مثلاً ناهارشو نمی‌خورد یا صدقه بزرگی می‌داد یا روزه می‌گرفت. تا جایی که خوابشو، غذاشو و... تحت کنترل گرفته بود.
mohaddese
۳۸
«داداش تو اهل گناه نیست و این یعنی همه چیز!»
mohaddese
۲۹
ایشون اعتقاد داشتند که تنها یک چیز می‌تونه همهٔ ماها رو نجات بده؛ اونم ظهور امام زمانه.
zaraakra
۲۲
«برادرا خدا تا آدمو زیر منگنه نذاره، نصرت نمی‌ده!»
zaraakra
۲۱
اون با پر گرفتنش نگاهمو به شهید و شهادت عوض کرد و فهمیدم که نه شهادت افسانه است و نه شهید آدم عجیبی!
golnoosh
۱۴
به ریش نیست، به ریشه است!
فاطمه
۱۲
«این را برای تو نوشتم!»
•متکلم وحده•
۱۲
اعتقاد داشت باید برای وقت مردم ارزش قائل باشیم. چون اولین چیزی که اون دنیا از آدم بازخواست می‌شه همینه! برای همین، همیشه خوش‌قول بود.
sera
۸
این برای من یک درس عاشقانه بود
سلیمانا
۸
محسن به من بگو چی می‌خوای بگی؟
•متکلم وحده•
۸
«مادر! دعایت را بدرقه راهم کن که تلاطم و بیقراری امان محسنت را بریده. مادر! دعایت را طوری به شمیم کوهستان روانه کن تا ملائک، به‌سختی آن را به درگاه خداوند ببرند و به احترام آن خستگی، خدا بپذیرد!
sera
۶
اعتقاد داشت باید برای وقت مردم ارزش قائل باشیم. چون اولین چیزی که اون دنیا از آدم بازخواست می‌شه همینه! برای همین، همیشه خوش‌قول بود. هر بار که جلسه‌ای قرار بود ساعت نُه برگزار بشه، ایشون یک ربع به نُه می‌اومد. از بدقولی و ناهماهنگی‌ها عصبانی نمی‌شد؛ اما با همون نگاه‌های پرمعنا و لبخند همیشگی، انتقادش را می‌کرد.
فاطمه
۶
یه بار به شوخی بهش گفتم: داداش به یه شرط برات دعا می‌کنم که شهید بشی! -چه شرطی؟ -اینکه هرشب بیای تو خوابم! اون لحظه هیچ جوابی بهم نداد، اما حالا که شهید شده، نه هر شب بلکه هر زمانی که لازمش دارم میاد به خوابم و این قوت برادری هنوز برام آرامش بخشه.
قاصدک
۵
محسن شعری رو که خیلی دوس داشت و مدام با خودش تکرار می‌کرد این بود: شیفتگان احمد، جمال آل احمد، صلوات بر محمد، اللهم صل علی محمد و آل محمد.
•متکلم وحده•
۵
ایشون اعتقاد داشتند که تنها یک چیز می‌تونه همهٔ ماها رو نجات بده؛ اونم ظهور امام زمانه.
•متکلم وحده•
۵
ایشون از نمونه اشخاصی بود که نمی‌ذاشت یه ایده در حد یه صحبت باقی بمونه
sera
۴
محسن جان، اگر روزی نگاهت بر روسیاهی‌ام افتاد، چشم ببند تا شاید آهی از مزار دلنشینت دوباره مرا به خویشتن وا دارد.
Z.M
۴
الان که به دنبال یه دلیل می‌گردم برای جا موندن از قافله اونا، به همون جزئیات گذشته می‌رسم و می‌بینم که شهادت از همین جزئیات شروع میشه و آدمو در جوونی به ملکوت می‌رسونه.
hosseini
۴
من پیشتازم. من سرافرازم. آینده سازم من پاسدار ایران زمینم حامی قرآن، سرباز دینم اندر بزرگی، چون کهکشانم در پیش دشمن، آتش فشانم من اهل کارم، با ابتکارم در زندگانی برنامه دارم در راه مکتب، کوشا ترینم با پشتکار و شورآفرینم از رهبر خود، فرمان پذیرم غیر از ره او، راهی نگیرم من پیشتازم، سرافرازم، آینده سازم
•متکلم وحده•
۴
اونقدر به نظام احساس مسئولیت داشت که وقتی فتنهٔ سال هشتادوهشت صورت گرفت، با این‌که محل کارش خرم آباد بود، بلند شد و رفت تهران. می‌گفت: من راحت بشینم خونه و در شهری که آقام هست دشمن به خودش جسارت بده و پاشو از گلیمش درازتر کنه؟ نه آقا! محسن هنوز زنده است و نمی‌ذاره کسی بهت چپ نگاه کنه!
sera
۳
رفیق ما در طول روز، علاوه بر کارهای شخصی خودش و خونه، یه سری اعمال عبادی خاص هم داشته که خودش را موظف به انجام اون‌ها می‌کرده. از جمله؛ چله‌نشینی
sera
۳
الان که به دنبال یه دلیل می‌گردم برای جا موندن از قافله اونا، به همون جزئیات گذشته می‌رسم و می‌بینم که شهادت از همین جزئیات شروع میشه و آدمو در جوونی به ملکوت می‌رسونه.
golnoosh
۳
کنجکاوی من گل کرده بود که: چرا اون حتی در حد یه نیم نگاه به خانم‌ها نگاه نمی‌کنه؟! با خودم می‌گفتم: مطمئناً وقتی نوبت صحبت کردنش برسه، چشمش به ما می‌خوره؛ چون مجبوره لااقل به حاج آقایی که مسئول بنیاد هستند نگاه کنه. ما هم چون کنار حاج آقا هستیم، نگاهش خواه ناخواه به ما می‌خوره! تو این فکروخیال بودم که نوبتش رسید. کمی خودش را جمع کرد. دستش را گرفت جلوی صورتش. فقط نیم نگاهی به حاج آقا انداخت؛ طوری صورتش را گرفته بود که حتی یک لحظه هم چشمش به ما نخورد! به خودم گفتم: بابا این دیگه کیه؟ خوب مگه چی می‌شه یه همکار، یه لحظه چشمش بخوره به همکارش؟ موقعیت کاری ایجاب می‌کنه! اما نه! کسی که اینقدر مراقب نگاهاش باشه، پس می‌تونه به درجه‌ای از قرب برسه که همه حسرتش را بخورند.
golnoosh
۳
محسن هیچ‌وقت جواب سؤالات این شکلی را نمی‌داد! نماز شب می‌خونه؟ نمی‌خونه؟ روزه است؟ نیست؟ چرا همش سورهٔ واقعه می‌خونه؟ سکوتش در جواب این سؤالات چیزی جز اخلاص پسرم نمی‌تونست باشه!
فاطمه
۳
یادته خدا با تو می‌خوام حرف بزنم ای کسی که همیشه و همه‌جا هستی منم محسن فرج‌الهی... یادت اومد خدا جون؟ مگه می‌شه یادت نیاد؟ آخه وقتی ناله می‌کردم و تو را صدا می‌زدم ناله‌هام عجیب قشنگ بود! خداییش گاهی خودم هم توش می‌موندم. تو دیگه چه عاشقی بودی که همه از عشقت به من حسرت می‌خورند. خدا جونم یادته روزی که می‌خواستم بیام، اشک تو چشات جمع شده بود؟ اون لحظه به خودم گفتم محسن؛ یعنی راست راستکی داری می‌ری پیش یارت؟! یعنی راست راستکی این هجر تموم شد؟! یعنی دیگه می‌خوای بری پیش خودش، کنار خودش؟! می‌خوای بری هر لحظه به‌ش خیرهٔ عاشقانه بشی؟! وای خدا اگه بدونی اشکات چه‌طور داغونم کرد؛ اگه بدونی دیدنت حیرونم کرد؟ اگه بدونی اون لحظه که جسمم بی‌رمق و زخمی افتاد روی زمین، به خودم زیر لبی چی گفتم؟ باورت نمی‌شه! باشه بهت می‌گم اون لحظه بدن خونیمو بوسه زدم و گفتم وصل مبارک محسن جان، اما همون لحظه از جسمی که برات تکه‌تکه نشده بود خجالت کشیدم، به خودم گفتم: محسن ببین خدا چه‌طور قشنگ بهت نگاه می‌کنه!
hoda
۳
ای کاش بیشتر فداش می‌شدی، ای کاش بیشتر بهش می‌گفتی خدا خدا! آره می‌دونم که یادته! آخه همون لحظه گرفتیم تو بغل و اشکات با لبخندت یکی شد. حالا هم می‌خوام با این نوشته‌ها هی صدات بزنم، هی بگم خدا خدا، هی ناله کنم، عشق تو را به همه نشون بدم؛ یعنی می‌شه این رسم عاشقی را همه یاد بگیرن؟ خدا کنه خدا...
hoda
۳
خدا تا آدمو زیر منگنه نذاره، نصرت نمی‌ده!»
شیرین نگار
۳
«برادرا خدا تا آدمو زیر منگنه نذاره، نصرت نمی‌ده!»
shariaty
۲
علیرضا اینو بدون که هر کی تو مسجد رفت‌وآمد داره و یه تسبیح دستش بود، یه ریشی هم بهم زده بود و با صدای بلند ذکراش گوش خیلیا رو کنجکاو بکنه... حتماً این‌طور نیست که مسلمونه و همهٔ کاراش درسته. اینا متأسفأنه از دین همین چیزا رو یاد گرفتن و باز متأسفانه با تعصبات جاهلانه‌شون باعث دوری جوونای دل پاکی مثه تو از مساجد می‌شن!
فاطمه
۲