آنقدر پا فشاری کردتا پدرم هم که تا آن لحظه ساکت بود و حرفی نمیزد!
گفت: «ولش کن بذار هر جور که خودش مایل است همان کار را انجام دهد.»
مادر دخترهای فامیل را کنار میکشید، یکی یکی پیش من میاورد و معرفی میکرد. پژمان جان این دختر خانمهایی که برایت گفتم اینها هستن. سرم را به زیر انداخته بودم و سعی میکردم زیاد نزدیکشان نروم وتقریبا فرار میکردم تا هر چه زودتر این بازی تمام شود.