مرد ناراحت نبود. آرام بود، گفت:
- من در خانوادهای یهودی به دنیا آمدم. یهودی بودم و با همین دین هم مُردم. اما الآن در برزخ، از آتش در امانم.
سلمان شگفتزده پرسید:
- چرا؟
مرد گفت:
- من علی را دوست داشتم. دوست داشتم صورتش را نگاه کنم. کار هر روزم این بود که بایستم کنار کوچه، در مسیر رفتوآمد علی. در همان چند لحظه رد شدنش ببینمش...