هر چه اصرار کردیم فایده نداشت. پایش را در یک کفش کرده بود که درجهٔ تشویقی نمیخواهم! هر چه هم بیشتر اصرار میکردیم، برافروخته میشد و مخالفتش را بیشتر میکرد. آخرش هم آب پاکی را روی دستمان ریخت و گفت: «برادر من، من هر چه کردم وظیفهام بوده و کسی که وظیفهاش را انجام میدهد، از این چیزها نمیخواهد! کار باید برای رضای خدا باشد و انشاءالله خدا قبول کند!»