جملات زیبا از متن کتاب شهید عزیز | طاقچه
تصویر جلد کتاب شهید عزیز
off
٪۴۰

کتاب شهید عزیز

مجموعه خاطرات شهید مدافع حرم محمود رادمهر

۴.۸(از ۲۸ امتیاز)
نوع کتاب
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس

۱۵,۰۰۰

۴۰٪

قیمت:

۹,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
هر چه اصرار کردیم فایده نداشت. پایش را در یک کفش کرده بود که درجهٔ تشویقی نمی‌خواهم! هر چه هم بیشتر اصرار می‌کردیم، برافروخته می‌شد و مخالفتش را بیشتر می‌کرد. آخرش هم آب پاکی را روی دستمان ریخت و گفت: «برادر من، من هر چه کردم وظیفه‌ام بوده و کسی که وظیفه‌اش را انجام می‌دهد، از این چیزها نمی‌خواهد! کار باید برای رضای خدا باشد و ان‌شاءالله خدا قبول کند!»
sera
۸
هر وقت در محیط کار، کارها گره می‌خورد و کم می‌آوردم به محمود پناه می‌بردم. برای گشایش در کارها همیشه سفارش می‌کرد هر شب دعای بیستم صحیفهٔ سجادیه را بخوانیم. به تجربه بر من ثابت شده بود که هر وقت این دعا را می‌خوانم گره‌ها باز می‌شود و گشایش صورت می‌گیرد.
س
۶
هر وقت پیچیدگی‌های کارها با او در میان گذاشته می‌شد، می‌گفت: «همیشه کارهایتان را بر اساس آن مقدار علم و تسلطی که بر کار دارید، تمام و کمال انجام دهید. خدا هم علم آنچه را که نمی‌دانید به شما خواهد داد». به توصیه‌اش عمل می‌کردیم و پیچیدگی‌ها چه زود برطرف می‌شد!
س
۶
یک بار از من پرسیده بود: - چقدر منتظر دریافت حقوق ماهیانه‌ات می‌مانی؟ گفتم: «از همان ابتدای زمانی که حقوقم را می‌گیرم، منتظرم که موعد بعدی پرداخت حقوق کی می‌رسد!» آهی از سر حسرت کشید و گفت: «اگر مردم این انتظاری که به خاطر مال دنیا و دنیا می‌کشند، کمی از آن را برای امام زمان (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) می‌کشیدند، ایشان تا حالا ظهور کرده بود؛ امام منتظر ندارد!».
کتاب
۴
توی صف تاکسی ایستاده بودیم و منتظر. رو کرد به من و گفت: «مرتضی، فکر می‌کنی چند نفر از اینها که توی صف ایستاده‌اند، به این فکر می‌کنند که یک روزی باید در صف حساب و کتاب قیامت بایستند و منتظر بمانند؟».
عشق کتاب
۳
«طفل داخل رحم، اگرچه شما به ظاهر درک نمی‌کنید، ولی گوش شنوا دارد و شما که این آیات را می‌خوانید، او می‌شنود.
آر-طاقچه
۲
همیشه یک قرآن جیبی در جیب پیراهنش بود. بعضی شب‌ها، بعد از گپ و گفت و خوردن تنقلات، قرآنش را درمی‌آورد و نیم‌ساعتی قرآن می‌خواند. اگر هم خط آرام بود و حال و هوای نیروها هم مساعد بود، آیاتی دربارهٔ جهاد می‌خواند و تفسیر می‌کرد. با این که آدم شوخ‌طبع و خندانی بود، موقع قرائت و تفسیر قرآن آن‌قدر جدی، محکم و مسلط حرف می‌زد که انگار نه انگار این همان محمود شوخ و خندان دقایقی پیش است.
fatemeh
۲
بعد از قبولی در دانشگاه به محمود گفتم: «رشتهٔ جنگل قبول شدم». گفت: «یک بار به تو گفتم، این‌که چه رشته‌ای قبول شوی، مهم است؛ ولی زیاد مهم نیست. مهم این است که در هر رشته‌ای که قبول شدی تمام تلاشت را بکنی و بهترین باشی در آن رشته. طوری باش که اگر امام زمان (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) مهندس جنگل خواست، تو را انتخاب کند».
کتاب
۲
نذر بزرگی هم نیست، کوچک؛ اما کاری. نذر کن هر کار خیری که تا فردا صبح انجامش می‌دهی، ثوابش را هدیه کنی به باب‌الحوائج اباالفضل‌العباس (سلام‌الله‌علیه)، مادرش حضرت ام‌البنین (سلام‌الله‌علیها)، آقا علی‌اصغر (سلام‌الله‌علیه) و امام موسی کاظم (علیه‌السلام)، ان‌شاءالله اجابت خواه
zizi
۲
محمود، کجا می‌روی؟ همان جایی که باید بروم! محمود، کی برمی‌گردی؟ همان موقع که باید برگردم! محمود، چه‌کار می‌خواهی بکنی؟ همان کار که باید بکنم! محمود، پیش کی هستی؟ پیش همانی که باید باشم. امکان نداشت از او خبری درز کند. رعایت حفاظت اطلاعاتش فوق‌العاده بود.
س
۱
می‌گفت: حرف مردم همیشه هست. مهم این است که خدا از شما چه می‌خواهد، همان را انجام دهید.
س
۱
آن روزی که تکفیری‌ها می‌خواستند خان‌طومان را از چنگ ما درآورند و حملهٔ شدیدی کردند، می‌شنیدم که محمود پشت بی‌سیم فریاد می‌زد: - أین‌الرجبیون؟ أین‌الرجبیون؟ امروز اول ماه رجب هست! بشتابید به سوی دشمن! خدا شما را صدا می‌زند! ندا فرستاده است! خدا امروز فرشتگانش را به زمین فرستاده است! رجزهایش همه را به گریهٔ شوق انداخته بود. چنان شور و حماسه‌ای در نیروها ایجاد شده بود که همه سر از پا نشناخته به سمت خط هجوم می‌بردند
س
۱
پروردگارا، حیف که من فقط یک جان دارم که برای دفاع از دینت، و اعتلای کلمهٔ «لا اله الا الله» در رکاب امام زمان (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) نثار کنم؛ ولی خدایا اگر هزاران جان به من می‌دادی، همهٔ آنها را در رکاب امام زمان (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) برای انجام اوامر ایشان نثار می‌کردم.
fatemeh
۱
برای گشایش در کارها همیشه سفارش می‌کرد هر شب دعای بیستم صحیفهٔ سجادیه را بخوانیم. به تجربه بر من ثابت شده بود که هر وقت این دعا را می‌خوانم گره‌ها باز می‌شود و گشایش صورت می‌گیرد.
zizi
۱
خواندن نماز اول وقت را تا آخر عمرش ترک نکرد. دستش هرجا بند بود، نماز بر همهٔ مسائلش ترجیح داشت.
عشق کتاب
۱
بعد از قبولی در دانشگاه به محمود گفتم: «رشتهٔ جنگل قبول شدم». گفت: «یک بار به تو گفتم، این‌که چه رشته‌ای قبول شوی، مهم است؛ ولی زیاد مهم نیست. مهم این است که در هر رشته‌ای که قبول شدی تمام تلاشت را بکنی و بهترین باشی در آن رشته. طوری باش که اگر امام زمان (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) مهندس جنگل خواست، تو را انتخاب کند»
بوک تاب
۱
می‌گفتند لشکر همپای او ندارد. پیشنهادهای مسؤلیتی سنگینی، چه در سطح لشکر و چه در سطح نیروی زمینی سپاه، به او شده و او هیچ‌کدام را نپذیرفته بود. حتی می‌گفتند برایش درجهٔ تشویقی آمده بود و او چون خودش را لایق نمی‌دانست، قبول نکرده بود. و یا این‌که فرماندهان لشکر برای قدردانی از او حاضر شده بودند او در همان جایگاه قبلی‌اش که واحد عملیات بود بماند و فقط برای افزایش حقوقش، به صورت صوری، حکم جایگاه بالاتری را برایش بزنند که باز هم شرعی بودن این کار را زیر سؤال برده و از قبول آن سر باز زده بود. این اواخر قصهٔ حضور او در لبنان و جنگ با اسرائیلی‌ها هم سر زبان‌ها افتاده بود
sera
۰
با تمام توانمندی‌های بالایش بیشتر دوست داشت سربازی کند تا فرماندهی! معتقد بود مسؤلیت دست و پاگیر است و نیروی جز راحت‌تر می‌تواند حرف‌هایش را بزند و زودتر به اهدافش برسد.
sera
۰
هیچ‌وقت یادم نمی‌رود غروب روز ۹۵/۱/۳۰ را که داعشی‌ها حمله کرده و با مقاومت جانانهٔ بچه‌ها غافل‌گیر شده و با تعداد زیادی تلفات فرار کرده بودند. آن روز، محمود به همهٔ نیروها گفته بود که با صدای بلند اذان بگویند و به کوری چشم داعشی‌ها «اَشهَدُ اَنَّ عَلیّاً وَلیُّ الله» را بلندتر فریاد بزنند. می‌گفت: «همهٔ این پیروزی‌ها از عنایات خداست و ما کاره‌ای نیستیم».
sera
۰
اصرار داشت تمام پنجشنبه‌ها به زیارت اهل قبور و شهدا برود. سر قبر همه می‌رفت. فامیل نزدیک و دور برایش فرقی نداشت. شهدای گمنام را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کرد. حتی سر قبر افرادی که به نظر ما آدم‌های خوبی نبودند هم می‌رفت و می‌گفت: «اینها دستشان از دنیا کوتاه است و به فاتحه و خیرات نیاز دارند»
sera
۰
یکی از دوستان می‌گفت: «بابا، این محمود تمام کارهایش برای خداست. حتی جورابش را هم برای خدا می‌پوشد. نمی‌پوشد که جلوی زخم شدن پایش را بگیرد؛ می‌پوشد تا پاهایش داخل پوتین محکم باشد و بهتر کارهایش را انجام دهد»
sera
۰
می‌گفت: «وقتی داخل باغ می‌روید، بگویید: "بسم‌الله، لا حول و لا قوة الا بالله!" و هر کاری می‌کنید برای خدا باشد. بیل دستتان می‌گیرید، بگویید: خدایا برای تو بیل می‌زنم. اگر خیری در آن است به ما عطا کن. بیل را به قصد میوه نزن. آب زیر درخت می‌ریزی هم برای خدا بریز. اگر تو بیلت را زدی و آب هم زیر درخت ریختی و درختت محصول نداد و یا درختت خشک شد، هیچ ناراحت نباش. خدا مصلحت دانسته درختت خشک شود. تو فقط تلاشت را بکن. بقیه دست خداست. ما فقط وسیله‌ای هستیم تا ارادهٔ خدا انجام بگیرد»
sera
۰
می‌گفت: «مهم نیست که آدم مسؤلیت داشته باشد یا نداشته باشد؛ مهم این است که اگر امام زمان (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) بیاید در جایگاه میدان صبحگاه بایستد و بخواهد نیروها را ورچین کند، آن‌قدر توانمندی و اخلاص داشته باشیم که امام ما را انتخاب کند. مگر امام زمان (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) به جایگاه و مسؤلیت آدم‌ها نگاه می‌کند؟»
sera
۰
آخر هفته‌ها در منازل افراد بی‌بضاعت می‌رفت و کارهای بنایی و لوله‌کشی آنها را انجام می‌داد. دستمزدی هم از آنها نمی‌گرفت. همیشه رضای خدا برایش بیشتر از هر چیزی می‌ارزید
sera
۰
رفته بود توپخانهٔ شهر نکا برای آموزش یکی از رده‌های سازمان. مدت زیادی آنجا مشغول مربیگری بود. دوره که تمام شد، برایش مبلغ قابل توجهی به عنوان حق مربیگری فرستادند. مبلغ را قبول نکرد و آن را برگرداند. می‌گفت: «من به خاطر پاسداری‌ام حقوق می‌گیرم. علمی که دارم را هم باید نشر بدهم. دیگر حق مربیگری یعنی چه؟»
sera
۰
وقتی در جواب الله‌اکبر دیده‌بان خطوط آتش تهیه به روی دشمن می‌ریخت، از عمق وجودش پشت بی‌سیم بلند می‌گفت: «جانم فدای رهبر.» این زیباترین کلام او بود که شهادت می‌دهم به این کلام با همه وجود باور داشت و حاضر به جانفشانی بود
sera
۰
کمتر حرف بزنید، کمتر بخورید، کمتر بخوابید و بیشتر عمل کنید و سرمایهٔ عمرتان را به راحتی از دست ندهید. سعی کنید سربازی کم‌خرج و پرفایده برای اسلام عزیز باشید.
sera
۰
عبدالرضا، یکی از پسرعمه‌هایش بود که هر وقت از مأموریت برمی‌گشت، بر خودش واجب می‌دانست به دیدارش برود. عبدالرضا نابینا و از پا افتاده بود. می‌نشست پیشش و یک ساعت، دو ساعت و گاهی سه، چهار ساعت باهم از هر دری می‌گفتند. می‌خواست از تنهایی درش بیاورد.
س
۰
همیشه چند دانه خرما در جیب بادگیرش داشت و می‌گفت: «برای یک دیدبان همین هم زیاد است. نباید بی‌دلیل تردد کنم.» برای همین بیشتر مواقع از دیدبانی برنمی‌گشت، غذایش را نمی‌خورد و می‌ماند برای دیگران».
س
۰
وقتی داشتند بیرون می‌رفتند، قرآن گرفتم بالای سرشان. گفت: «قرآن روی سر گرفتن چندان مهم نیست. دعا کن با قرآن زندگی کنیم، با قرآن بمیریم، با قرآن محشور شویم». کاسهٔ آب را گرفتم که پشت سرشان آب بپاشم. گفت: «مادرجان! آب را پشت سر کسی می‌ریزند که امیدی به بازگشتنش باشد! ما داریم می‌رویم سوریه!».
س
۰