جملات زیبا از متن کتاب ساره | طاقچه
تصویر جلد کتاب ساره
off
٪۴۰

کتاب ساره

خاطرات ساره نیکو، همسر سردار شهید علی خداداد

۴.۲(از ۱۳ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
حسن شیردل، حسین شیردل
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس

۲۰,۰۰۰

۴۰٪

قیمت:

۱۲,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
من باید می‌رفتم اول راهنمایی و معصومه خواهرم برای دبیرستان ثبت نام می‌کرد. امّا بابا گفت: - دیگه بسّه، مدرسه تعطیل. معصومه دیگه نباید بره. ساره هم تاسوم راهنمایی بخونه بسّه. مادر گفت: - چرا؟ کب ننه گوش‌هایش را تیز کرده بود که بابا چه جوابی می‌دهد. گفت: - در این جلسه ما، اعضا جلسه دخترهایشان تا کلاس پنجم بیشتر درس نمی‌خوانند. دخترهام بزرگ شدند. مدرسه‌ها خوب نیستند. عفت رعایت نمی شه.
ⓜⓞⓣⓐⓗⓐⓡⓔ
۴
زندگی، همیشه یک روی خوش و یک روی ناخوش دارد که سعی می‌کند آدمی را به خود مشغول کند و مهم این است بتوانیم در هر دو هنگام؛ از یاد خدا و اهل بیت دور نمانیم و در همه احوالات آنچه از ما خواسته‌اند را در توان انجام دهیم.
سمیـرا🌱!
۳
راست می گویند آدم به امید زنده است.
سمیـرا🌱!
۳
همه‌اش هم سفارشمان می‌کرد: «درس بخوانید، درس خیلی خوب است»
سمیـرا🌱!
۳
خانم مهرزادی تماس گرفت: «خوبی ساره؟ تبریک می‌گم. پسرت خوبه؟ فاطمه خوبه؟» - ممنون، شما خوبید؟ چه خبر؟ - تماس گرفتم یه خبر بهت بدم. دلم ریخت. نگاه به فاطمه و حسین کردم، کنارم بودند. علی آقا که تازه رسیده اهواز، سه روز نمی‌گذره. با اضطراب پرسیدم: «چی شده؟» - ناصر بهداشت. آقای بهداشت شهید شد. یکی خواباندم توی صورتم. اشکم در آمد. فقط به فکر خانم بهداشت بودم. حامله بود. بچه‌اش به دنیا نیامده بود. هفده سالش بود. دختر جوان، زود بود بیوه بشود. - خانم بهداشت؟ - وسایلش را جمع کرد و رفت. روز تشییع جنازه را به من گفت. خداحافظی کردیم. دو روز بعد تشییع جنازه ناصر بهداشت در قائم‌شهر بود. غوغایی به پا شده بود. ناصر بهداشت از فرماندهان خوب لشکر بیست‌وپنج کربلا بود؛ مثل صمد اسودی، مثل یوسف سجودی، مثل علی آقا و... .
_gomnam137
۲
تمرین سختی است وقتی آدم از پس خودش برنمی‌آید و تلاش می‌کند که برآید. من این تمرین را این روزهای مدرسه با خودم شروع کرده بودم. در مدرسه، مسجد، محل و بیرون، همسر رزمنده‌ها و گاهی شهدا را می‌دیدم که چقدر ساکت و شاد هستند. نگرانی‌ها و مشکلاتشان را بروز نمی‌دهند. ا
برای او
۱
در را بستم. آمدم داخل خانه. در را بستم. حس می‌کردم انگار همین حالاست که واحد بالایی که صاحبخانه مان زندگی می کرند، خودش و وسایل خانه‌اش همه با هم روی سرم خراب شوند. دیوارهای خانه دیگر واقعاً دیوار بودند. دیگر خودم بودم تنها توی خانه. دستی به شکمم کشیدم. «من حامله نیستم، هستم؟ فکر نمی‌کنم. علی آقا از کجا می‌دانست؟ نکنه من واقعاً حامله باشم؟ اسم بچه‌های نداشته‌ام را پیش خودم تکرار کردم. محمد، فاطمه. فاطمه، محمد. اصلاً اگر بچه‌ام به دنیا بیاید خدای نکرده؟!... علی جان تو شهید..». خودم را انداختم روی تخت. همان جای همیشگی‌ام بالش را برداشتم و توی شکم بالش جیغ کشیدم، گریه کردم. دست کشیدم به جای خالی علی آقایم. گریه، گریه، گریه، و مثل یک بچه از گریه خوابم بُرد.
_gomnam137
۰
گاهی بین راه اشکم درمی‌آمد و با چادر اشکم را پاک می‌کردم که مردم نفهمند یا به قول شعارهای آن روزها، منافقین از ناراحتی ما دل شاد نشوند و ضدانقلاب‌ها بشکن نزنند. خودمان را طوری نشان می‌دادیم که همه فکر کنند بی‌خیال هستیم، امّا پشت این بی‌خیالی‌ها، آن گریه‌ها و آن جداشدن‌ها و این نبودن‌ها را یدک می‌کشیدیم. مردم همیشه آن قیافه مصمم و درست و قوی ما را دیدند و این غم‌ها را ندیدند، نشنیدند، نخواندند. ۱۴ بهمن ۱۳۶۰ علی آقا برای اولین بار بعد از ازدواجمان رفت جبهه. این روزها با خودم درگیر می‌شدم، تمام احساساتم با آن گریه کردن‌ها و دلتنگی‌ها تبدیل به فکر شده بود. با خودم می‌گفتم: «تو به علی آقا قول داده بودی همراهش باشی، کمکش باشی. این همه حرف زدی، شعار دادی، حالا که وقت عمل رسید، چرا این‌طوری می‌کنی؟» این جملات را در روز هزار بار با خودم می‌گفتم. تمرین سختی است وقتی آدم از پس خودش برنمی‌آید و تلاش می‌کند که برآید.
_gomnam137
۰
برادر و مادر و خواهر و پدرش و دوستانش دل نداشتند دوری‌اش را تحمل کنند، چه برسد من که همسرش بودم. برادرشوهرهای کوچک‌ترم می‌گفتند: «اصلاً ما از بچگی همیشه طرف علی بودیم. آخر مهربان‌تر از بقیه بود. شوخی می‌کرد. ادای بروسلی را درمی‌آورد؛ کمربند به کمرش می‌بست و لابه‌لای کمربند چنگال و قاشق می‌گذاشت و با اَدا پرت می‌کرد به این طرف و آن طرف. با این کارها همه را می‌خنداند و شاد می‌کرد. همه طرفدارش بودیم». درست برعکس این همه مهربانی و شوخی، برادرم احمد می‌آمد و می‌گفت: «اصلاً این علی آقا با علی خداداد توی جبهه، زمین تا آسمان فرق دارد. یک سیاست و وقار و سنگینی بین نیروها دارد که نگو. یک کنترل خاصی روی خودش دارد».
_gomnam137
۰