وقتی به سن تکلیف رسیدم چادر سر کردم. نمازم را شروع کردم. روزه میگرفتم همه این کارها را انجام می دادم. چون آقا رضا سرمشقم بود. حس می کردم باید وظایف مذهبی را خیلی خوب انجام دهم. آنقدر خوب که آقارضا قبول داشته باشد. حتی از او یک بار سوال کردم:
ـ داداش! چرا نمی گی کاری که دوست داری رو بکنم؟
گفت: خب خودت داری انجام می دی. اون چیزهایی که خوب هست و انجام می دی. لازم نیست من چیزی بگم.
و چقدر خوشحال شدم از این که چنین حرفی به من زد.