با جواهر میانۀ خوبی ندارد.
بدش میآید از جواهر که میخواهد واداردش برای پیداکردن رد و نشانی از پسرش، بنشیند پای رادیوی بیگانه. توی طاقچۀ اتاق خوابش، یک تلویزیون سیاه و سفید با قاب قرمز دارد. تلویزیون را به هوای شنیدن حرفهای امام خمینی روشن میکند. برنامۀ دیگری داشته باشد، خاموشش میکند. وقتی امام حرف میزند، صدای تلویزیون را تا ته زیاد میکند. آنقدر گریه میکند که صدای هق هق گریهاش به خودش اجازه نمیدهد، حرفهای امام خمینی را گوش کند.