همانطور که با سر انگشتهایم با حلقهٔ ازدواجم بازی میکردم، سعی کردم جلوی سرازیر شدن اشکهایم را بگیرم.
«این حلقه کمکم داره برام سنگین میشه... میدونم ازم دلخور نمیشی... فکر کنم الآن دیگه آمادهام... میخوام این حلقه رو در بیارم... احساس میکنم میتونم به کس دیگهای غیر از تو فکر کنم... همیشه عاشقت میمونم، این هیچوقت تغییر نمیکنه، ولی حالا دیگه همهچی فرق کرده... یاد گرفتم چطوری بدون تو زندگی کنم...»
سنگ قبرش را بوسیدم و زنجیرم را از گردنم درآوردم. چشمهایم پُر از اشک شد. با همهٔ توانم حلقه را در مشت فشردم و سپس از جایم برخاستم.
«تا هفتهٔ دیگه خداحافظ عشقهای من. کلارا، عزیزم... مامان... مامان دوستت داره.»