پدر علاوه بر اینکه پزشک خیلی ماهریست، خیلی هم قد بلند است. در واقع پدر و مادرهای دیگر در کنار او مثل کوتولهها به نظر میرسند. او کیفهای مدرسهٔ ما را میگیرد و تا خانه آرام قدم میزنیم و همهٔ ماجراهای هفته را برایش تعریف میکنیم. بعضی وقتها هم جلوی فروشگاه لوازم برقی میایستیم و آخر مسابقهٔ فوتبال را از تلویزیونهای فروشگاه تماشا کنیم. اما بعد مجبور میشویم تا خانه مثل برق بدویم تا برای عصرانه دیر نرسیم، چون مادر نگرانمان میشود.
اما آن روز شنبه همین که قیافهٔ پدر را از دور دیدیم متوجه شدیم که اتفاقی افتاده. برای اینکه به پای او برسیم تمام راه را تا خانه میدویدیم. وقتی همه توی اتاق نشیمن جمع شدیم، پدر در را چنان به هم زد که ژان ـ ف کوچولو که ته راهرو بود از خواب پرید و جیغ زد.