«من، اغراق؟ عزیزم بهت یادآوری کنم که ما شش پسر با گوشهای برآمده داریم، یه خرگوش شینشیلای غیر قابل کنترل و مادرت که هر هفته تماس میگیره تا مطمئن بشه بچهها به اندازهٔ کافی لبنیات میخورند یا نه، با همهٔ اینها پسر بزرگمون تو گردباد نوجوونی افتاده و پسر کوچیکتر هم همه آهنگهای سریالهای تلویزیون رو از بر میخونه و افسر ارشد پزشکی هم خونهٔ ما رو به جای تالار عروسی گرفته! و تو میگی من اغراق میکنم؟»