دیوارهای اتاق عرق میکرد و او پشت یخچال کپکها را میدید. به نظرش میرسید که خودش آرام آرام میپوسد. درست مثل ماشینهای فرسوده قدیمی که اهالی محل جلو خانهشان روی تکههای چوب میگذاشتند. مری میدانست که همه میمیرند، اما احساس میکرد او سریعتر از دیگران رو به مرگ میرود.