خفقان دقایق طولانی در همان حالت در فکر فرو رفت و نسرم و والتر در طرفین او نیز در سکوت فقط او را تماشا کردند.
اما او با حالتی که انگار ابداً برای حضور آنها کوچکترین اهمیتی قائل نبود، حرکتی به دستش داد و گوشه کت سفید رنگش را محکم کشید.
کت و تمام لباس هایی که زیر آن بود پاره شدند و نیمی از بالا تنه خفقان برهنه شد.
در نگاه نسرم هیبت و بدن او هیچ تفاوتی با بدن یک پری معمولی نداشت، اما به خوبی میدانست تمام آنچه که پیش نظر اوست هالهای از یک توهم القایی بیشتر نیست.
چیزی که نظرش را جلب کرد جای یک کف دست روی سینه خفقان بود.
یک جادوی ابتدایی که بیشتر بیانگر عشقهای بچه مدرسهایها در دوران نوجوانی بود و اکثراً بین دخترها مرسوم بود. چیزی که در نظر نسرم حتی فکر کردن به آن نیز مضحک بود و حالا آن را روی سینه بزرگترین ارباب تاریکی جهان میدید.