نوک در قلم نبود/ حالا چرا اتود؟
عشق از فراق تو مقطوعالنسل شد
حس میان ما غیر مجاز بود
مجرم به امتناع از شرط راز بود
از توسن سکوت بیخود پیاده شد
عشقی که ناگهان ممنوع زاده شد
بیخود پیاده شد در کوچههای شهر
در طعم آشنا در این سرنگ زهر
سیگار پک زد و با رنگ و روی زرد
از فرط خودخوری در خانه سکته کرد
این که شعور عشق در همترازی است
حرف مزخرف و صدتا یه غازی است
امّا چه فایده؟ من باختم، قبول؟!
بالا میآورم از عرف و از اصول
این عرف لعنتی، طغیان تبصره
تعیین فُرم عشق، فرهنگ مسخره
من/ استکان چای/ تمدید خودخوری
بیتو/ سکوت/ شب/ تیغ موکتبری
اعصاب برفکی/ تصویرِ خاطرات
عالیجناب/ عشق/ کافه/ ترانه/ کات