بهآرامی دعا میکردم، «خدایا خواهش میکنم، جای نمکپاش و فلفلپاش را مرتب کردم، اجازه نده یک فاجعه دیگر پیش بیاید، دیگر نمیتوانم تحمل کنم. من نمیخواهم مزاحمت بشوم، من نه سربازم، نه در دریا گم شدهام و نه در حال مرگم، اما اگر واقعاً یک دقیقه وقت داری، خواهش میکنم، التماس میکنم همین الان یک پسر خوب رو برام بفرست؟ من چیز زیادی نمیخوام... فقط نجیب و خوشقلب باشه. خواهش میکنم. معذرت میخواهم که التماس میکنم. فقط همین و میخواهم.»