"آنها بارها مرا یک فاحشهی بد طینت خواندند
و همهی تصورشان از من
سنگ بود، خار بود، رنگ بود، مار بود
و هرصبح مرا با سخنانشان مجروح کردند
ولی من زنده ماندم و برای بودنم جنگیدم
اما باز هم شرم رخسارشان را گلگون نکرد
من قلب صد پارهام را دوباره
با گلهای سپید امید پیوند زدم
وقتی که تو مرا یک قدیسه خواندی،
و من چون برنادت مقدس
هر صبح و شب در معبد روشن امید
برای جسم رنجور و خستهات
دست به دعا بردم"