روزهای اول هیچچیزی متوجه نمیشوی، یکجور خلأ عاطفی پیدا میکنی، انگار دچار یکجور بیقراری میشی... بعد که خاکهای زلزله خوب نشست تازه توجه میشوی که چه بلایی آمده است سرزندگیات؛ شبیه یک لکه است، اولش کوچیک است، خودش را پرت میکند روی پارچه زندگی و بعد روزبهروز بزرگ و بزرگتر میشود، جاگیر میشود، نفست را میگیرید، خفهات میکند.