پیپی توی باغ بود و با یک آبپاش کهنه و زنگزده، گلها را آب میداد. چون آن موقع باران تندی داشت میبارید، تامی به پیپی گفت که لازم نیست اینقدر آب به گلها بدهد.
پیپی با لجبازی گفت: «بله، این چیزی است که تو میگویی! اما من دیشب تا صبح بیدار بودم و به این فکر میکردم که چقدر کیف دارد از جایم بلند بشوم و بروم گلها را آب بدهم. هیچ هم دوست ندارم که یک ذره باران مانع کار بشود.»