همیشه آدمها منتظرند که امید بیاید. فکر میکنند که امید آدمی است، قرار است از انتهای راه دوری پیدایش شود. اما امید آمدنی نیست، دیدنی است، امید گاهی شهامت رها کردن و رفتن است. شاید که جنگیدن است یا سختتر از همه صلح کردن است. اما همیشه همین دوروبر بال میزند تا که دیده شود. بعضی وقتها مینشیند با آدمی گریه میکند که ناامید شده است. اما همیشه چون فانوسی است در دل شبی بس ظلمانی که فقط باید سر بالا کرد و دید و دنبالش رفت. وقتی رسیدی به او میبینی همه این مدت در همین نزدیکی دشتی بود، چنان وسیع، چنان سبز با خورشیدی ملایم که مثل بهار نرم و معتدل میتابد. تکههای درخشان ابر و جویباری که فقط آرامش و شادی در آن جاری است. فوجفوج ذوق میرود در بستر رود. وقتی میرسی اگر یادت مانده باشد که از کجا آمدی فقط دلت میخواهد بنشینی و گریه کنی نه که غمگین باشی، خوشحالی از این که آخرش رسیدی و از قعر ظلمت شب، تا اینجا راهی نبود، فقط به فاصله فانوسی و امیدی.