سرعت موتورش را بیشتر کرد تا جایی که کمی جلوتر از من ایستاد. توی دلم بهش بد و بیراه میگفتم "بر خرمگس معرکه لعنت!" داشتم بیاعتنا از کنارش رد میشدم که صدایش را شنیدم:
ــ ببخشید!
سرم را بالا گرفتم و با پررویی گفتم:
ــ خدا ببخشه!
دوباره به مسیرم ادامه دادم. والا ندیده بودم پسرها راه بیفتند توی خیابان و طلب مغفرت و بخشش کنند! نکند سرش به جایی خورده و به راه راست هدایت شده؟! باید دماغش را به خاک میمالیدم. پررو خان!