جملات زیبا از متن کتاب ترانه‌ی مرغ اسیر | طاقچه
تصویر جلد کتاب ترانه‌ی مرغ اسیرsubscriptionAvailable

کتاب ترانه‌ی مرغ اسیر

۴.۱(از ۳۶ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۱۹۸,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

من زن بودم و همه‌شان می‌خواستند ساکت نگهم دارند و لب‌هایم را بدوزند و نفس را در سینه‌ام خفه کنند. ولی من نمی‌خواستم ساکت باشم. قراری هم با کسی نبسته بودم که بیرق شرم و حیا و نیکی به دست بگیرم. نه، من یک زن بودم و نمی‌خواستم با صدای یک مرد حرف بزنم چون صدای من نبود. دروغین بود و به من تعلق نداشت. ولی آنچه من می‌کردم ورای این حرف‌ها بود. می‌خواستم با زنانه‌نوشتنم به همه بگویم که زن هم انسان است. او هم حق دارد نفس بکشد، که فریاد کند، که آواز بخواند.
~ɢʟᴀꜱꜱ ꜰᴀɢɴᴇʀ
۶۱
وقتی عشق را در خود داری، نه فقط دنیای پیرامون، که آدم‌ها هم رخت عوض می‌کنند. روزهای تیره و غمزده، روشن و سرزنده می‌شوند و خودت هم به خود بازمی‌گردی، به همان آدم راستینی که قرار بوده از ابتدا باشی.
Mary gholami
۶
اما حالا و درست در زمانی که خیال می‌کردم دیگر باید شعر را کنار بگذارم، خشمی سوزنده و بی‌امان کالبدم را در خود می‌گرفت و هراس‌ها و آشفتگی‌ام را به یکسو می‌راند. اندوه مرا سفت و سخت و صامت کرده بود اما حالا همین حزن به من جسارت و بی‌پروایی می‌داد. باید کار می‌کردم. شعری از ریسمان سست عدالت، دستمال تیرهٔ قانون، فواره‌های خون و جوانان وطنم که سیاه‌پوشیده به تشییع جنازهٔ خود می‌رفتند. این شعرهای تازه، چنان غریب، تیره‌گون و رها بودند که خودم از خواندنشان حیرت می‌کردم. این‌ها شعرهای لیلا بودند.
parisa kh74
۵
جایی دنیا آمده بودم که می‌گفتند طبع زن به گناه آلوده است. جایی که صدای زن می‌توانست لرزه به هر دلی بیندازد و هر قدمی را از راه بهشت و خیر و عافیت بگرداند. اما از آن‌طرف، هر کتاب و مجله‌ای را که باز می‌کردی پر از اوصاف صریح و روشن معشوقه‌گان و دلبران شعرای مرد بود. هزاران سال بود که مردها عشق خود را به هر چیزی و با هر تعبیر و استعاره‌ای، با صدای بلند فریاد می‌کردند و از بیان هیچ نکتهٔ ظریفی هم نمی‌گذشتند. عشق به زبان مردان هرآنچه می‌خواست می‌گفت و همه این شعرها را می‌خواندند و کسی جز تحسین و ستایش شاعر چیزی نمی‌گفت. شکوه و اعتراضی در بین نبود. هیچ‌کس فریاد برنمی‌داشت که «ای خدا، ببینید پایه‌های اخلاقیات در این جامعه چطور به لرزه درآمده! ببینید شرم و حیا از میان رفته! این شاعر، نسل جوان ما را فاسد می‌کند. این راه ضلالت و تباهی است.»
~ɢʟᴀꜱꜱ ꜰᴀɢɴᴇʀ
۲
من از نهایت شب حرف می‌زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می‌زنم اگر به خانهٔ من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچهٔ خوشبخت بنگرم
I.F
۲
کوچه‌ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز با همان موهای درهم و گردن‌های باریک و پاهای لاغر به تبسم‌های معصوم دخترکی میاندیشند که یکشب او را باد با خود برد
آرشیدا
۲
ساده‌ترین راه برای نادیده‌گرفتن پیشرفت یک زن همینه که اون رو بی‌حرمت کنی.
آرشیدا
۲
وقتی به این دورهٔ زندگی‌ام فکر می‌کنم، می‌بینم انگار در آن زمان عشقی تازه در دلم جوانه زده بود. آن جوهر سبزی که نخستین شعرهایم را در اهواز با آن نوشتم، چنان لذتی به من داد که بعد از آن، همهٔ شعرهایم را با سبز می‌نوشتم.
parisa kh74
۱
من از نهایت شب حرف می‌زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می‌زنم اگر به خانهٔ من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچهٔ خوشبخت بنگرم
Mary gholami
۱
جایی دنیا آمده بودم که می‌گفتند طبع زن به گناه آلوده است. جایی که صدای زن می‌توانست لرزه به هر دلی بیندازد و هر قدمی را از راه بهشت و خیر و عافیت بگرداند. اما از آن‌طرف، هر کتاب و مجله‌ای را که باز می‌کردی پر از اوصاف صریح و روشن معشوقه‌گان و دلبران شعرای مرد بود. هزاران سال بود که مردها عشق خود را به هر چیزی و با هر تعبیر و استعاره‌ای، با صدای بلند فریاد می‌کردند و از بیان هیچ نکتهٔ ظریفی هم نمی‌گذشتند. عشق به زبان مردان هرآنچه می‌خواست می‌گفت و همه این شعرها را می‌خواندند و کسی جز تحسین و ستایش شاعر چیزی نمی‌گفت. شکوه و اعتراضی در بین نبود. هیچ‌کس فریاد برنمی‌داشت که «ای خدا، ببینید پایه‌های اخلاقیات در این جامعه چطور به لرزه درآمده! ببینید شرم و حیا از میان رفته! این شاعر، نسل جوان ما را فاسد می‌کند. این راه ضلالت و تباهی است.»
~ɢʟᴀꜱꜱ ꜰᴀɢɴᴇʀ
۱
بعد مکثی کرد و کمی به من نزدیک شد و گفت: «و این رو یادت باشه. اون‌ها اشتباه می‌کنند. شعر تو فقط از خودت نمی‌گه. در شعر تو حس همهٔ ما زنان موج می‌زنه. از وقتی که عاشقیم می‌گه، از چیزهایی که به خودمون اجازه نمی‌دیم جایی بازگو کنیم، و چیزهایی که حتی از خودمون هم مخفی می‌کنیم.»
آرشیدا
۱
به این نتیجه رسیده بودم که یک زن، وقتی کسی او را نمی‌شناسد، بهتر خودش را خواهد دید.
هدیه
۱
به این نتیجه رسیده بودم که یک زن، وقتی کسی او را نمی‌شناسد، بهتر خودش را خواهد دید.
Hadis Vakilian
۰
هزاران سال بود که مردها عشق خود را به هر چیزی و با هر تعبیر و استعاره‌ای، با صدای بلند فریاد می‌کردند و از بیان هیچ نکتهٔ ظریفی هم نمی‌گذشتند. عشق به زبان مردان هرآنچه می‌خواست می‌گفت و همه این شعرها را می‌خواندند و کسی جز تحسین و ستایش شاعر چیزی نمی‌گفت. شکوه و اعتراضی در بین نبود. هیچ‌کس فریاد برنمی‌داشت که «ای خدا، ببینید پایه‌های اخلاقیات در این جامعه چطور به لرزه درآمده! ببینید شرم و حیا از میان رفته! این شاعر، نسل جوان ما را فاسد می‌کند. این راه ضلالت و تباهی است.» من زن بودم و همه‌شان می‌خواستند ساکت نگهم دارند و لب‌هایم را بدوزند و نفس را در سینه‌ام خفه کنند.
کاربر ۳۷۷۹۸۰۷
۰
«در این شمارهٔ روشنفکر، مفتخریم شاعرهٔ نوظهور و شجاعی را به شما معرفی کنیم: فروغ فرخزاد، همسر و مادری جوان که در این شعر خود کوشیده سنت دیرینهٔ شعر پارسی را بشکند و بی‌پرده از خواهش دل خود به‌مثابه یک زن بگوید. با این گام مهمی که او برداشته، اینک به صدای زنان مدرن ایرانی بدل شده، صدایی رسا که از این پس می‌خواهد بی‌پرده‌پوشی، ندای زن ایرانی را به گوش همه برساند.»
کاربر ۳۷۷۹۸۰۷
۰
کافی بود کلمهٔ دموکراسی یا عدالت از دهانت دربیاید تا انگ خرابکاری بخوری. خیلی‌ها به شهرستان‌های دور مهاجرت کردند یا از کشور رفتند. در هر گوشه‌ای، کنج زندان پرتی، بازداشتگاه تاریک و انبار بی‌صاحبی، انبوه جوانان ایران در سکوت و بی‌خبری می‌پوسیدند و کسی حتی از مرگشان خبر نمی‌شد و گوری برایشان نمی‌یافت
کاربر ۳۷۷۹۸۰۷
۰
جایی دنیا آمده بودم که می‌گفتند طبع زن به گناه آلوده است. جایی که صدای زن می‌توانست لرزه به هر دلی بیندازد و هر قدمی را از راه بهشت و خیر و عافیت بگرداند. اما از آن‌طرف، هر کتاب و مجله‌ای را که باز می‌کردی پر از اوصاف صریح و روشن معشوقه‌گان و دلبران شعرای مرد بود. هزاران سال بود که مردها عشق خود را به هر چیزی و با هر تعبیر و استعاره‌ای، با صدای بلند فریاد می‌کردند و از بیان هیچ نکتهٔ ظریفی هم نمی‌گذشتند. عشق به زبان مردان هرآنچه می‌خواست می‌گفت و همه این شعرها را می‌خواندند و کسی جز تحسین و ستایش شاعر چیزی نمی‌گفت.
خاطره
۰
من زن بودم و همه‌شان می‌خواستند ساکت نگهم دارند و لب‌هایم را بدوزند و نفس را در سینه‌ام خفه کنند. ولی من نمی‌خواستم ساکت باشم. قراری هم با کسی نبسته بودم که بیرق شرم و حیا و نیکی به دست بگیرم. نه، من یک زن بودم و نمی‌خواستم با صدای یک مرد حرف بزنم چون صدای من نبود. دروغین بود و به من تعلق نداشت. ولی آنچه من می‌کردم ورای این حرف‌ها بود. می‌خواستم با زنانه‌نوشتنم به همه بگویم که زن هم انسان است. او هم حق دارد نفس بکشد، که فریاد کند، که آواز بخواند.
خاطره
۰
اگر ای آسمان خواهم که یک روز از این زندان خامش پر بگیرم به چشم کودک گریان چه گویم ز من بگذر که من مرغی اسیرم من آن شمعم که با سوز دل خویش فروزان می‌کنم ویرانه‌ای را اگر خواهم که خاموشی گزینم پریشان می‌کنم کاشانه‌ای را
I.F
۰
پیش‌تر از آن و در طول اعصار متمادی، خاندان قاجار به حیف و میل دارایی‌های ایران مشغول بودند و رضاخان هم از طبقه‌ای برخاست که در تمام طول تاریخ، در سکوتی هولناک این تاراج را تماشا کرده بود. فرانسه، انگلستان و دیگر ملل اروپایی، سرزمین‌های تحت مالکیت ایران را جدا کردند، میراث ملی را به یغما بردند، معادن و منابع را چپاول کردند و از همه مهم‌تر، دست روی شاهرگ حیاتی ایران یعنی نفت هم گذاشته بودند. او همهٔ این‌ها را دیده و دندان بر جگر فشرده بود. آدمی کم‌سواد و ساده بود اما نگاهی ژرف به تاریخ داشت و موقعیت خاص خود را در این دورهٔ گذار به خوبی درک می‌کرد. پا به عرصهٔ نظام گذاشت و از سربازی به سرهنگی و امیری لشکر رسید و به‌آسانی خود را به پادشاهی ایران رساند و بر تخت نشست.
ایران آزاد
۰
گذشته از این، ساده‌ترین راه برای نادیده‌گرفتن پیشرفت یک زن همینه که اون رو بی‌حرمت کنی.
هدیه
۰
من از نهایت شب حرف می‌زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می‌زنم اگر به خانهٔ من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچهٔ خوشبخت بنگرم هدیه ـ از دفتر تولدی دیگر
هدیه
۰
تا می‌دید دارم چیزی می‌خوانم، ازم می‌پرسید: «آخه دنبال چی هستی، تو؟ توی اون کتاب‌ها چی نوشته؟» سرم را بالا می‌آوردم و خیره نگاهش می‌کردم. «بدبخت، هرچی بیشتر بخونی زبونت درازتر می‌شه و مردها ازت فرار می‌کنند و بی‌شوهر می‌مونی!» بیراه هم نمی‌گفت چون همین دلبستگی‌ام به ادبیات و خواندن بود که سرآخر نگذاشت به عرف و روال عادی زندگی تن بدهم و از آن فرار کنم. هرچه بیشتر می‌خواندم، آتشم تیزتر می‌شد و حالا دلم می‌خواست کلمات از درون خودم بجوشند.
فاتی
۰
من زن بودم و همه‌شان می‌خواستند ساکت نگهم دارند و لب‌هایم را بدوزند و نفس را در سینه‌ام خفه کنند. ولی من نمی‌خواستم ساکت باشم. قراری هم با کسی نبسته بودم که بیرق شرم و حیا و نیکی به دست بگیرم. نه، من یک زن بودم و نمی‌خواستم با صدای یک مرد حرف بزنم چون صدای من نبود. دروغین بود و به من تعلق نداشت. ولی آنچه من می‌کردم ورای این حرف‌ها بود. می‌خواستم با زنانه‌نوشتنم به همه بگویم که زن هم انسان است. او هم حق دارد نفس بکشد، که فریاد کند، که آواز بخواند.
فاتی
۰
ساده‌ترین راه برای نادیده‌گرفتن پیشرفت یک زن همینه که اون رو بی‌حرمت کنی. همه‌جا همین کار رو می‌کنند: فرقی هم نداره، چه توی این مهمانی‌های بالای شهر باشی یا وسط چارسوق بازار. همه‌شون پیش از همه‌چیز می‌خوان کاری کنند که تو از نوشتن پشیمون بشی. هدفشون همینه. می‌خوان خفه‌ات کنند.»
فاتی
۰
آن انزوای خردکنندهٔ توی اهواز، کینهٔ عمیق مادرشوهرم و آن بحث‌های هرز و بی‌نتیجه‌ای که همیشه با پرویز داشتیم. اگر به اهواز برمی‌گشتم، همهٔ این‌ها باز شروع می‌شدند و تکرارشان مرا به قهقرا می‌برد. از این‌ها گذشته، چطور دست از نوشتن بردارم؟ اصلاً ننوشتنْ چطور ممکن بود؟ زیر بطن همهٔ این حرف‌ها وحشتی بزرگ و سیاه نهفته بود، آوایی شوم که زمزمه می‌کرد: «تو بلد نیستی مادری کنی. نه، از این‌هم بدتر. تو نمی‌توانی مادری کنی. در وجودت نیست.» نه، دیگر نمی‌توانستم به اهواز برگردم و دانستن این واقعیت، مرا از خودم متنفر می‌کرد. طعم آزادی را چشیده بودم و دیگر خودم را و جهان پیرامونم را با نگاه تازه‌ای می‌دیدم. این را فهمیده بودم که دنیا جای سخت و صعبی است اما در آن لذت‌هایی پیدا می‌شوند که تا پیش از آن تصورشان را هم نکرده بودم.
فاتی
۰