وان خالیاش را برداشت و آن را با انگشتانش چرخاند. هنوز چند قطرهای در ته گود لیوان باقی مانده بود و ادوارد به تماشای اینطرف و آنطرف رفتن قطرهها نشست، همیشه همان راه مرطوب قبلی خودشان را در پیش میگرفتند. اینکه به زور لیوان را کج کند و جوی دیگری در آن شکل دهد چقدر سخت بود؟ و میتوانست اینکار را با زندگی خودش هم بکند؟ میتوانست فقط بهاندازه کافی همهچیز را کج کند تا نتیجه را تغییر بدهد؟ اگر همهاش را سروته میکرد چه؟ آن وقت میشد؟