فرناندو و نونتزیا در آشپزخانه بیصبرانه منتظرمان بودند. تابهحال آنها را چنین خوشلباس و آراسته ندیده بودم. آن روزها پدر و مادر من و لیلا، و همهٔ پدر و مادرها به نظرم پیر بودند. تمایز زیادی بین آنها و پدربزرگ، مادربزرگهای پدری و مادری نمیگذاشتم. به نظرم آنها مخلوقاتی بودند که زندگی بیروح و کاملاً متفاوتی با زندگی من، لیلا، استفانو، آنتونیو، و پاسکواله داشتند. در حقیقت این ما بودیم که گرمای احساسات و فوران افکار سراسر وجودمان را فراگرفته بود. اکنون که در حال نوشتن هستم میفهمم که فرناندو در آن زمان نمیتوانست بیش از چهلوپنج سال داشته باشد و نونتزیا قطعاً چند سالی جوانتر بود