تا جایی که میتوانستیم اتفاقات بد را از بچهها پنهان میکردیم، ولی آنها خودشان را در دنیایی میدیدند که مردها در گوشهٔ خیابان بر اثر تیر تفنگها جان میباختند، جایی که غریبهها موی مادرانشان را میکشیدند و از تخت بیرون میانداختند؛ آنهم به بهانههای ناچیزی مثل راهرفتن در یک جنگل ممنوعه یا احترام کافی نگذاشتن به یک سرباز آلمانی