«میتونی دور و بر من راحت نفس بکشی. من هیچ نقشهٔ شنیعی برات ندارم.»
«شنیع چیه؟»
«نمیدونم، ولی مادربزرگم وقتی فکر میکنه من کار بدی کردم من رو متهم میکنم کار شنیعی کردم. و بهنظرم جالب میاد.»
☆♡استلا♡☆
۸
میتوانست پرتو طلایی رنگی را که دور خانواده میتابید را ببیند؛ رنگ عشق.
به آن رنگ اعتماد نداشت؛ در نهایت به رنج منتهی میشد.
arnika2088
۱
سیمون به شوخی او را شکارچی شادی صدا میکرد؛ شادی را به دندان میکشید و حاضر به رها کردن آن نبود