گفتم: «آهو!» گفتی: «ها.» گفتم: «چشمات تفتِ بیابان دارن. آدمو استخوانسوز میکنن به مرتضیعلی.» پرسیدی: «چه!؟» گفتم: «هِچی دخترعامو! پسینای پاییزی دلِ آدم هوایی میشه، هَمطور اَلَکایی...»
تو دلُم مثلِ اینکه اسبای تفنگچیهای نورعلیخانِ یاغی چارنعل بتازن، غُرومب غرومب میکِرد و میخواست از تو حلقُم بیافته وابیرون. پشتِ گوشام داغ شده بود. نمیشد که تو روبهروم ننشینی؟ دَمبهباد؟ چشمام گرهخورد تو چشمات. انگار یکی با تفنگِ سرپُر لطفالله بزنه تو گردهام، داغ شدم.