جملات زیبا از متن کتاب سعید جان‌بزرگی به روایت زهرا صبوری همسر شهید (جلد پنجم) | طاقچه
تصویر جلد کتاب سعید جان‌بزرگی به روایت زهرا صبوری همسر شهید (جلد پنجم)

کتاب سعید جان‌بزرگی به روایت زهرا صبوری همسر شهید (جلد پنجم)

۴.۴(از ۱۶ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
هاله عابدین

قیمت:

۲۷,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
صدای «الله اکبر» مسجد که بلند شد، وضو گرفتم. «حیّ علی الصلاه...» سجاده پهن کردم. می‌خواستم بعد از نماز بروم ملاقات سعید. تلفن زنگ زد. «حیّ علی الفلاح...» خواهرم گوشی را برداشت. «حیّ علی خیر العمل...» زد زیر گریه. سعیدم شهید شده بود. «الله اکبر... الله اکبر...» قامت بستم و بغضم ترکید.
Narges Mahdavi
۱
شوخی و خنده‌مان برای خودمان بود. پیش نامحرم، نه من با سعید شوخی می‌کردم، نه او چیزی به من می‌گفت.
Narges Mahdavi
۰
اتفاق‌های توی خانه توی همان چهاردیواری می‌ماند و بیرون نمی‌رفت. نه برای کسی از خانه‌اش چیزی تعریف می‌کرد، نه دوست داشت قصه‌های خصوصی آدم‌ها را بشنود.
Narges Mahdavi
۰
سعید از پشت لنز دوربینش با خدا حرف می‌زد. عکس‌هایش خودِ زیارت بود. از عکس‌های حجش چندتا بروشور چاپ کرد. به سازمان حج و زیارت هم داد. نه که پسندیده باشند، گذاشتند روی چشمشان. بعد از آن، شد عکاس حج و زیارت. به آرزویش رسید. می‌گویند بار اول که خانهٔ خدا را می‌بینی، هرچه از دلت بگذرد برآورده می‌شود. از دل سعید هم گذشته بود که هر سال برود خانهٔ خدا. حالا سالی یک بار، فصل تمتع، مهمان خانهٔ خدا بود.
Narges Mahdavi
۰