«مادر بزرگم سعی کرد قضیه رو برام توضیح بده. بهم گفت بابام رفته و دیگه برنمیگرده. منم میخواستم بدونم کجا رفته، و مامانبزرگم گفت بابام اونجا که هست خیلی شاده، و رفته همونجایی که ماهیقرمزم رفته.»
لیستر محو در عوالم خودش با کلاف بافتهشدهٔ موهای خودش بازی میکرد. «این رو که گفت فکر کردم بابام رو هم عین ماهیه انداختن تو کاسه توالت و سیفون رو کشیدن. تا یه مدتی وایمیستادم بالای کاسه توالت، زل میزدم ته سوراخ و با بابام حرف میزدم. همهش فکر میکردم بابام بعدِ پیچِ اولِ چاهتوالت نشسته داره گوش میده.