روزی وقتی که شصت ساله بود روی ایوان کوچک و رنگ و رو رفتهاش نزدیک خیابان نشسته بود. خانه کوچک و رنگ نشده بود و نشیمن در هنگام تمیزکاری خانه نامرتب بود و لوسیل که پیشبند پوشیده بود در آستانه در ایستاده بود. بلارد بدون بالاپوش بود و در حالیکه روزنامه میخواند چشمانش را بلند کرد و جوانی را دید که هماهنگ با آخرین مد لباس پوشیده بود و از کنار خانهشان عبور میکرد. جوان با دلسوزی زیادی به او نگاه میکرد.
بلارد به جوان نگریست و لبخند زد. لبخندی درخشان و شفاف. لبخندی روشن، گوئی که خودش هم هنوز جوان بود.