کلیو پرسید: «تا به حال به این فکر کرده بودی که چند موجود زنده روی زمین وجود دارد؟»
«انسانها. حیوانات. پرندگان. ماهیها. درختان. باعث میشود تعجب کنی که چطور کسی میتواند احساس تنهایی کند. بااینحال انسانها احساس تنهایی میکنند. تأسفبرانگیز است.»
به آسمان نگاه کرد، حال بنفش پررنگ بود. «آنی ما از تنهایی میترسیم اما خود تنهایی وجود ندارد. هیچ شکلی ندارد. تنها یک سایه است که روی ما میافتد؛ اما وقتی حقیقت رادرک میکنیم، درست همانطور که سایهها با تغییر نور میمیرند، آن احساس غمگینهم از بین میرود.»
آنی پرسید: «حقیقت چیست؟»
پیرزن لبخند زد: «اینکه پایان تنهایی زمانی است که کسی به تو نیاز داشته باشد؛ و دنیا پر از نیاز است.»