یه شب نتونستم با وجدان راحت سرمو بذارم رو بالش و همیشه به این فکر میکردم که پس کاپیتانایی که تو کشتیشون برده جابجا میکنن چی میکشن. خب آدم باید یه توجیه خوب واسه خودش پیدا کنه دیگه. شاید بدون به کارانداختن این مغز خَفَنِمون، بازم فرق بین درست و اشتباهو بفهمیم. با همین مغزه که میتونیم استدلالهای پیچیده انجام بدیم که هر کدومشون، تک به تک، خوب و قشنگ بهنظرمیرسن؛ اما مجموعهشون با هم، هرچقدر هم جنونآمیز باشن، میتونن ما رو دقیقاً به همون جایی برسونن که ما میخوایم