پس از ناکام ماندن قیامهای ۱۸۴۸ و ۱۸۴۹ در کشورهای گوناگون اروپا، داستایفسکی بیش از پیش متقاعد میشد که فقط یک انقلاب کیفی از درون خواهد توانست بشر را به یک خودآگاهی بالاتر ارتقا دهد و در پی این ارتقای ِخودآگاهی، تحولی در مناسبات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی به وجود آید، نه از پی اقدامات خشونتآمیز، بلکه بر اثر اعتقادی درونی که ریشه در خوشبینی معنوی و روحانی نسبت به زندگی داشته باشد. اما چه تضمینی وجود داشت که این خوشبینی فقط یک توهم بیش نباشد؟ از آنجا که ارزشهای والا و جاودان نه از طریق انسانها، بلکه تنها ازطریق وجودی متعالی و جاودان، یعنی خدا، میتواند به زندگی اعطا شود، پس وجود خدا واجب بود تا زندگی بشر را با ارزشهای برتری عجین کند که بهتنهایی میتوانند سطح هستی بشر را بالاتر از سطح روانشناختی و جبری حیوانات برکشند.