ابرها امشب سجادهی مهر منند
و اذانم را هوهوی باد مینوازد
ترس جا ندارد در دغدغههای دعایم
سجاده را بر میدارم
و کسی در گوشم زمزمه میکند
به تلاطم جادهی ریاضت خوشامدی
صدا را میبوسم و
خود را در اغوش خداوند رها میکنم
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۴
معبودا
بپذیر از من
این جان کوچک را
چڪاوڪ [deranggah@]
۷
تنها تویی تو
که با لبخندهایت
گلبرگها پروانه میشوند و
برروی لبهایت مینشینند و
آواز باهم بودن میخوانند
بیا بیا و
جادهی قلب مرا بپیما
تا با آمدنت
نظارهگر طلوع آفتاب باشم