به آنکس که نمیخواهم از پیش من برود هیچوقت: وقتی به آرامش غمناک باغها میاندیشم یا در اعماق چشمان زلالی که همروح مرا جلوهگیر میسازد مینگرم، آگاهیام بال میگسترد، انبساط روحم را حس میکند و در سیالی حیات که مرا دربرمیگیرد، غوطه میخورم. در آینده امید میبندم، ولی بهناگه صدای راز را میشنوم که در گوشم نجوا میکند: «تو نیز خواهی مرد.» پر و بال فرشتهٔ مرگ بر سر و صورتم میخورد و انقباض روحم، اعماق وجودم را از خود ملکوتی سرشار میسازد. عزیز من! صبور باش، همهٔ ما باید بمیریم.
درد جاودانگی، میگل دِ اونامونو