از زهره خانم خواستم فعلاً به کسی چیزی نگوید. ولی نتوانست تحمل کند. به محض اینکه رسیدیم خانه، رفت سراغ مادرش و خبر را به او رساند.
بعد هم رفت سرش را چسباند به گوش پدرش و خبر را به ایشان گفت. پدر خیلی خوشحال شد.
دستهایش را بالا برد و یک جمله گفت، که هیچ وقت یادم نمیرود: «خدایا شکرت بالاخره درخت من سبز شد.»