پسر افسون شده از شنیدن داستان این نبرد درونی بزرگ، گوشه لباس پدربزرگش را میکشد و با اضطراب میپرسد: «کدام گرگ پیروز میشود، پدر بزرگ؟» دوباره میپرسد: «گرگ سفید پیروز میشود یا سیاه؟ میخواهم بدانم، پدربزرگ. لطفاً بگو.»
رئیس قبیله، با یک لبخند آشنا دستش را بر شانه نوهاش گذاشته و با صدایی محکم و رسا میگوید: «گرگی را که خودم تغذیه کنم، پسرم. گرگی را که خودم تغذیه کنم.»