رنجی وصفناشدنی بر ابلیس مستولی شده بود. آنچه هرگز تصورش را نمیکرد رخ داده بود. وی به سر حدّ جنون رسیده بود و بلند بلند با خود حرف میزد: "چه کس با من همدردی میکند؟ همدلان من چه کسانند؟ چه بسیار یاوران دارم؛ همانها را که در وسوسه میافکنم؛ همان ایشان را که به دسایس در میاندازم؛ لیک، دردا، که هیچیک با من همدردی نمیکنند. هیچکس، حتّی همانها که راه مرا میپویند تأییدم نمیکنند. دشنامم میدهند و هر بدی را به من منسوب میدارند. در حالیکه راهم را، مرامم را تکریم میکنند، خود را از من بری میدانند. دریغا که از من تبری میجویند. درد اینجاست. درد بیدرمان این است. چه عذابی بالاتر از این که من از همهی دلها رانده شدهام. و نه فقط از عرش الهی بلکه از تمامی قلوب و از میانهی همهی نفوس تارانده شدهام. من کیام؟ رانده شدهای تا ابد تنها و مطرود! در حالیکه خیل بسیاری در راهی که می نمایم سیر می کنند در افواه خود مرا انکار میکنند. فسوسا! فسوسا!"