خانم گورف بچهها را دوست نداشت اما عاشق سیب بود.
جو جمع زدن بلد نبود. حتی شمردن هم بلد نبود. اما خوب میدانست که اگر به مسئلهای جواب غلط بدهد، تبدیل به سیب میشود. برای همین از برگهٔ دوستش، جان، رونویسی میکرد. جو دوست نداشت تقلب کند اما خوب، خانم گورف هیچوقت جمع زدن به او یاد نداده بود.
یک روز وقتی جو داشت از برگهٔ جان رونویسی میکرد، خانم گورف گیرش انداخت. خانم گورف گوشهایش را تکان داد ــ اول گوش راست، بعد گوش چپ ــ زبانش را بیرون آورد و جو را تبدیل به سیب کرد. بعد هم جان را تبدیل به سیب کرد؛ چون اجازه داده بود جو تقلب کند.