نمیدانست همین کودک روزی قد میکشد، بزرگ میشود و مقابلش میایستد. روزی هزار بار آرزوی مرگ میکرد. فرزندی ناخلف. نمیدانست این میوه دل که ثمره حیاتش بود بعد از او چه خواهد کرد؟ زندگیاش را برای او تباه کرده بود. هر بار سینه سپر میکرد برای دفاع از فرزند خلافکارش. امروز وقتی شنید همان فرزندی که جان داده بود برای بزرگ کردنش بر بالینش ایستاده و میگوید خسته شدیم از آمدن و رفتن. آخر مردن استخاره کردن ندارد. تنش لرزید. آهسته گفت خدایا یک عمر تلاش کردم برای عزیز شدن، برای مهم شدن، اما باور نداشتم روزی میرسد که ذلیل و خوار میان خانوادهام، ناتوان تر از همیشه محتاجشان شوم.