مادر بزرگ ادامه داد «ما هم جوان بودیم، زیبا بودیم، پا درد و کمر درد نمیدانستیم چیست. هر روز به این طرف و آن طرف میدویدیم. زمان ما هم سختی بود، گرفتاری بود، حرف و حدیث و مشکلات خانوادگی بود، مریضی، بی پولی، گمراهی و وسوسه، مدلهای رنگارنگ لباس و مهمانیهای آنچنانی. نمیدانم چه دوره و زمانهای شده که...» و بعد با خنده ادامه داد «جوانهای آن موقع کجا و شما ها کجا. چندتای شماها با یکی ما برابری نمیکند» و جوان نیز خندید.