در اين لحظه کوتاه شفق، چيزی گذرا و غمگين فرمانروا بود که تنها محسوس يک انسان نبود، بلکه همگان میتوانستند آن را دريابند. آن لحظه که هوای گريستن به دل هر کس میافتد، اما من دلم هوای دوست داشتن در خود داشت. به نظرم میرسيد که از آن پس هر لحظه از خوابِ زندگیام ربوده خواهد شد... درست مانند آن لحظههای لرزنده کابارهی پالما و صومعه سانفرانچيسکو، چقدر بیحرکت و سرسخت بودم و در برابر اين خيزش بیپايانی که میخواست دنيا را در ميان دستانم قرار دهد، احساسِ پريشانی کردم.
خوب میدانم که اشتباه کردم، میدانم که بايد مرزهايی برای خويشتن قائل شد. به اين شرط که به آفرينش میپردازيم. اما برای دوست داشتن مرزی نيست و اگر بتوانم همه چيز را در آغوش بگيرم، در آغوش گرفتن ناشيانه آن چه اهميتی خواهد داشت.