چند روز بعد، وقتی که نسبتاً قوی شدهام تا بتوانم از رختخواب بیرون بیایم، خودم را در آینه نگاه میکنم. چهرهای که در آینه میبینم، مثل یک مرده، بیرنگ است، با چشمهای تهی، پیر و خسته، پیر و عصبانی، پیر و غمگین، پیرِ پیر، مثل یک زن صدساله.
من با او به زبانی سخن میگویم که «هاریش» یادم داده است.
من به او میگویم: «اسم من «لاکشمی» است. اهل نپال هستم. سیزده سالهام.»