آرنولد در نیمه دوم قرن نوزده زندگی میکرد؛ دورانی که فرهنگ و ارزشهای سنتی دستخوش تحولاتی شگرف بود و فرایند «دنیوی کردن» که حاصل پیشرفتهای علمی و تکنولوژیکی بود، اعتقادات مذهبی را با جسارت غیرقابل وصفی زیر سؤال برده بود. تفکر علمی فراگیر میشد و به موازات آن طبقۀ متوسط نوکیسهای که اعتمادبهنفس بالایی داشت و تنها فکرش پول بود، ارزشهای خود را بر جامعه مسلط میکرد؛ طبقهای که بویی از فرهنگ نبرده بود و در نظام ارزشیاش چیزی جز ابتذال به چشم نمیخورد. آرنولد دید در چنان حال و هوایی که مسیحیت با تئوری تکامل داروین زیر سؤال رفته و توان مقابله با تحولات جدید را ندارد، دین نمیتواند آرامش روحی لازم را برای مردم فراهم آورد.